#پارلا_پارت_200
صبر کن!
مارال گفت:
چیه؟
نگاهی دیگر به ظاهر مشکوک خانه انداختم و گفتم:
ساقی اگه از این دوست ها داشت تا حالا صد بار ازش برامون حرف می زد.
مارال چشم غره ای بهم رفت و گفت:
مثل این که زیادی با سیاوش گشتی... به همه چیز یه دید پلیسی مسخره داری.
بازویش را فشار دادم و گفتم:
آخه... یه چیز دیگه م هست... سیاوش شب آخر بهم گفت که از خونه خارج نشم چون... می دونم ممکنه مسخره به نظر برسه ولی... بابای علیرضا برایم مامور گذاشته و ممکنه برام دردسر درست کنه. آخه... خود علیرضا بهم گفته بود که باباش خلاف کاره.
مارال دستش را پایین انداخت. با تعجب نگاهم کرد و با صدای بلندی گفت:
این و داری الان به من می گی؟
در همین موقع در خانه با آیفون باز شد. من و مارال با این حرکت ناگهانی از جا پریدیم. دست همدیگر را گرفتیم و یک قدم به سمت عقب برداشتیم. چند بار پلک زدیم و به در نگاه کردیم... مارال کمی شجاعت به خرج داد و با پا به در زد و آن را بازتر کرد. یک حیاط نه چندان بزرگ رو به رویمان بود که به ویلا منتهی می شد. حیاط پر از برگ و شاخه و آشغال بود. مارال دستم را فشار داد و گفت:
بیا برگردیم.
حیاط کاملا شکل حیاط یک خانه ی متروکه را داشت. در همین موقع در ویلا باز شد و ساقی در درگاه ایستاد. با دیدنش نفس راحتی کشیدم. یک قدم به سمت ساختمان برداشتم ولی از همان فاصله احساس کردم که ساقی مضطرب است. سرجایم خشک شدم. به وضوح دیدم که ساقی آب دهانش را قورت داد... با صدایی لرزان گفت:
پارلا... .
خواستم به سمتش بروم که او یک دفعه فریاد زد:
فرار کن!
ناگهان دستی از پشت دور گلوی ساقی حلقه شد و او را داخل خانه کشید. مارال جیغ زد. من بازوی مارال را کشیدم و دوتایی به سمت انتهای کوچه دویدیم. از ترس داشتم سکته می کردم. دست مارال را رها کردم و سرعت دویدنم را بیشتر کردم. صدای مردی را از پشتم شنیدم که داد زد:
بگیرش... .
بی اختیار جیغ کشیدم. دنبالم بودند... بیشتر از یک نفر هم بودند. قلبم در دهانم بود. با چنان سرعتی می دویدم که هرگز تصور نمی کردم تواناییش را داشته باشم. به خیابان اصلی رسیدم. صدای نفس نفس زدن مرد را از پشت سرم می شنیدم. بی اختیار جیغ کشیدم:
romangram.com | @romangram_com