#پارلا_پارت_193
مادرم با دلسوزی گفت:
نگرانت بودیم مامان جان! مارال می گفت وقتی از آرایشگاه بیرون اومدی خیلی بهم ریخته بودی.
با صدای بلندی گفتم:
الان حوصله ی هیچ کس رو ندارم. خواهش می کنم برید بیرون.
الهه پوفی کرد و گفت:
یادته بهت چی گفتم؟ بهت گفتم که از کسری فاصله بگیر. این قدر مغروری و این قدر زود نسبت به من جبهه می گیری که اصلا متوجه نمی شی چی بهت می گم. من این روز رو می دیدم... برای همین اون حرف ها رو بهت زدم. قبول کن بعضی وقت ها ممکنه آدم هایی اطرافمون باشن که از ما بیشتر بدونن.
با عصبانیت رو به او کردم و گفتم:
می دونی مشکل تو چیه؟ مشکلت اینه که زیادی حرف می زنی. همه ش داری نصیحت می کنی و راه و چاه رو نشون می دی. فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی چون دندون پزشکی قبول شدی و من شیمی، از من بیشتر می فهمی و باهوش تری؟ خوبه سه سال ازم بزرگتری نه ده سال!
مادرم گفت:
بسه جمیله!
داد زدم:
آره! همیشه این منم که باید بس کنم! هیچ وقت کسی توی این خونه به الهه نمی گه که ساکت شه. برین بیرون. می خوام بخوابم.
الهه دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ولی آن قدر بد نگاهش کردم که منصرف شد. آن ها را بیرون کردم و در را پشت سرشان قفل کردم. روی تخت نشستم و دستی به آن کیف سورمه ای رنگ کشیدم... بی اختیار از جایم بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. پرده را کنار زدم و دنبال مردی سیاهپوش گشتم که نزدیکی چراغ برق ایستاده باشد و به پنجره ی اتاقم زل زده باشد ولی... کوچه کاملا خالی بود... .
******
مارال با سر و صدا وارد اتاقم شد. جستی زد و روی تخت پرید. خنده کنان گفت:
قیافه ی مریض و داغون این دختره رو!
با صدایی گرفته گفتم:
خفه شو!
صورت شاد و شنگول مارال بعد دو روز خنده به لب هایم آورد. مارال کنارم دراز کشید و گفت:
خوب این دو روز رو از زیر کار در رفتی ها! بیچاره ساقی و مهری خانوم... فکر می کردند به خاطر حرف های اون زنیکه دیگه نمی خوای بیای آرایشگاه.
romangram.com | @romangram_com