#پارلا_پارت_184
زن گفت:
من مادر کسری شهنازی هستم.
سر تکان دادم و گفتم:
خوشبختم.
او که چهره اش از عصبانیت برافروخته شده بود گفت:
تو فکر کردی کسری مادر و پدر نداره؟ فکر کردی مثل این پسرهای توی خیابونه که باهاشون می گردی؟ تو فکر کردی من نمی دونم از کدوم خانواده و از کدوم ایل و تبار می یای؟ فکر کردی می تونی تورت و برای پسر ساده ی من پهن کنی؟
من که از تعجب خشک شده بودم چیزی نگفتم. با ناباوری به مادر کسری زل زدم که همین طور پشت سر هم حرف می زد و صورتش هر لحظه بیشتر سرخ می شد. صدایش بالا رفته بود و کنترلش را از دست داده بود:
اگه فکر کردی پسر من مثل این پسرهای دور و برت هرجایی و هرزه ست و گول چشم و ابروی تو رو می خوره، کور خوندی. مگه من مرده باشم که بذارم پسر دست گلم یه لحظه به تو فکر کنه.
من گفتم:
خانوم چه خبره؟ شما دیگه دارید خیلی تند می رید.
خانم شهنازی داد زد:
من دارم تند می رم؟ من؟ انتظار داری بیام توی اون خونه ی خراب شده خواستگاریت؟ خانوم من رفتم از در و همسایه پرسیدم... رفتم تحقیق کردم... خدا من و بکش!
همه ی افراد توی آرایشگاه در سکوت به ما خیره شده بودند. خانم شهنازی هنوز داشت جیغ می زد:
پسر ساده ی من و بگو که گول چه عفریته ای رو خورده... دختره ی (...)... فکر کردی می تونی از ما قایم کنی که بابات معتاد بوده و ولتون کرده؟ فکر کردی نمی فهمیم از چه خانواده ی سطح پایینی هستی؟
او تحقیرآمیزترین نگاهی که تا به آن روز دیده بودم را نثارم کرد و گفت:
دختر یه زن بی سواد سبزی فروش!
دهانم از تعجب باز مانده بود. خون به صورتم دوید. سنگینی نگاه مشتری ها و همکارها را روی صورتم احساس می کردم. تمام صورتم داغ شده بود و قلبم محکم در سینه می زد. ساقی از جایش بلند شد و گفت:
خانوم لطفا از اینجا برید بیرون. شما حق ندارید با پارلا این طوری صحبت کنید.
خانم شهنازی پوزخندی زد و با لحن تحقیرکننده ای گفت:
پارلا؟ ... پارلا؟ این اسمیه که روی خودت گذاشتی؟ نگفتی بهشون که اسمت جمیله ست؟ دختر یه زن بی سواد و یه مرد دائم الخمر معتاد؟ دختر بدنام و ول محل! همه ی زن های محله از دست این دختر پسرهاشون و توی خونه حبس می کنند. دختره ی هرجایی!
romangram.com | @romangram_com