#پارلا_پارت_181
کثیف؟... پارلا من وقتی بهت اون ماموریت رو دادم کاملا در موردت تحقیق کرده بودم... می دونستم که دختر چشم و گوش بسته و آفتاب مهتاب ندیده ای نیستی.
با عصبانیت از ضعفی که در برابر سوال های او بهم دست داده بود گفتم:
برام مهم بود... حس بدی بهم دست می داد اگه تو اون پایین تو ماشین نشسته بودی و من اون بالا... .
حرفم را نصفه نیمه گذاشتم. سیاوش گفت:
برای من مهم نبود.
با ناباوری به سمتش چرخیدم. در دل گفتم:
یعنی چی که مهم نبود؟... یعنی اصلا این که از نظرش من آدم کثیفی باشم یا نباشم مهم نیست؟
سری به نشانه ی تاسف برای خودم تکان دادم. حس بدی به تمام وجودم چنگ زد... چیزی بین شرم و ناراحتی... برای لحظه ای چشم هایم را بستم و احساس کردم پشت گوشم داغ شد... آهان! فهمیدم... این حس نه ناراحتی بود و نه شرم... حس بد ضایع شدن بود... .
به طرف در چرخیدم تا از ماشین پیاده بشوم. سیاوش گفت:
صبر کن! کارم باهات تموم نشده.
با لحنی که خدا خدا می کردم سرد باشد گفتم:
ولی کار من با تو تموم شده.
از ماشین پیاده شدم. با سرعت به آن طرف خیابان رفتم. سیاوش هم از ماشین پیاده شد و صدایم زد:
پارلا! صبر کن!
گوش ندادم. سرعتم را بیشتر کردم... تقریبا داشتم می دویدم. به در خانه که رسیدم با یک واقعیت تلخ رو به رو شدم... کلید نداشتم... نمی توانستم زنگ بزنم. با ناراحتی سرم را به در تکیه دادم... باید چی کار می کردم؟ سرم را بلند کردم... می توانستم از در بالا بروم... تا حالا این کار را نکرده بودم ولی دیده بودم که پسرهای کوچه چطور از در حیاط بالا می روند تا توپشان که از خیابان توی حیاط افتاده است را بیاورند. پای راستم را روی میله ای که لوله ی گاز را به دیوار متصل می کرد گذاشتم و خودم را بالا کشیدم. صدای آهسته ی سیاوش را شنیدم و از جا پریدم:
چی کار می کنی؟ می افتی! بذار من برم بالا.
از آن بالا پایین پریدم. آن قدر از دست سیاوش عصبانی بودم که دوست داشتم کتکش بزنم. بی اختیار دست هایم را جلو آوردم و محکم هلش دادم... حتی یک سانتی متر از جایش جا به جا نشد ولی با بهت و حیرت نگاهم کرد. من که دوباره داشتم ضایع می شدم گفتم:
من تو زندگیم از کی کمک خواستم که از تو این یکی بخوام؟
پایم را دوباره روی میله گذاشتم و خودم را بالا کشیدم. پای چپم را روی دستگیره ی در گذاشتم و کمی بالاتر رفتم. دو دستی بالای در را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. پایم را از بالای در رد کردم. در آخرین لحظه چشمم به صورت بهت زده ی سیاوش ،که خیس آب بود، افتاد و پوزخند زدم. توی حیاط پریدم. سریعا وارد خانه شدم و در را پشت سرم قفل کردم.
به اتاقم رفتم و لباس هایم را عوض کردم. خودم را روی تخت انداختم. ناراحت بودم... صدای سیاوش در سرم پیچید:
romangram.com | @romangram_com