#پارلا_پارت_172


مرد برای خودش از روی میز کنار مبل نوشیدنی ریخت و روی یکی از مبل ها نشست. من و مارال هم نشستیم. نمی دانستیم باید چی کار کنیم. فقط هر چند ثانیه یک بار به همدیگر نگاه می کردیم. آن مرد سبزه بدموقع سر و کله اش پیدا شده بود. بعد از چند دقیقه متوجه شدم که او بسیار هیز است. او را با علیرضا مقایسه کردم که با دیدن لباسم بهم گفته بود باید عوضش کنم... احتمالا دوستش اصلا با او موافق نبود... ظاهرا علاقه ی خاصی به یقه ی باز لباس من پیدا کرده بود. با حرص گفتم:

نگاه کردنت تموم نشد؟

مرد با پررویی گفت:

مگه برای این نپوشیدیش که نگاهت کنند؟

چشم غره ای نثارش کردم و از جایم بلند شدم. به سمت اتاق رفتم تا یکی از تی شرت های علیرضا را بپوشم. وقتی به راهرویی که به اتاق ها منتهی می شد رسیدم، برگشتم و به مرد نگاه کردم. توی خیالم با یکی از بطری های روی میز کنار مبل محکم توی سر مرد زدم.... بی اختیار به این فکر خندیدم. بعد متوجه جای بخیه ای روی سر کچل مرد شدم... در دل گفتم:

حتما یکی دقیقا همین کار رو باهاش کرده. عین لحاف چهل تیکه می مونه. همه جاش جای بخیه داره. این دیگه چه دوستیه که علیرضا داره؟!

یک تی شرت قهوه ای رنگ پوشیدم و به هال برگشتم. مرد با دیدن من گفت:

تو باید پارلا باشی... درسته؟... علیرضا عاشق دخترهای مو مشکیه... خیلی ازت تعریف می کنه.

بعد با لحنی طلب کارانه به مارال گفت:

تو کی هستی؟

مارال کوتاه گفت:

من دوست پارلام.

مرد آهی کشید و نگاهی به علیرضا کرد. با این که همه توی هال نشسته بودیم و صحبت کرده بودیم علیرضا بیدار نشده بود. کاملا مشخص بود که یک جای کار می لنگد... حتما مرد هم متوجه شده بود که خوابیدن علیرضا مشکوک است. هیچ راه چاره ای به ذهنم نمی رسید. تصمیم داشتم آن قدر آنجا بنشینم تا روی آن مردک کم بشود و برود ولی وقتی مرد دستش را دراز کرد و کنترل تلویزیون را برداشت جا زدم. گفتم:

اگه شما تا علیرضا بیدار شه اینجا هستید من می رم.

مرد پوزخندی زد و گفت:

اصلا برای چی اینجا موندید؟

گفتم:

علیرضا قبل از این که بخوابه از یه موضوعی خیلی ناراحت شده بود... منتظر بودم بیدار شه که برایش توضیح بدم.

با سر به مارال اشاره کردم که برویم. مارال هم با حرکت سر نشان داد که موافق است. در همین موقع مرد سبزه بلند شد و به سمت میز کنار تلویزیون رفت. سی دی هایی که کنار رسیور ماهواره بود را بهم ریخت و ناگهان چشمم به یک چیزی افتاد... یک نوار کوچک... فیلم دوربین!

مارال بازویم را کشید تا همراهش به اتاق بروم ولی من احساس می کردم که تازه ذهنم روشن شده است. واقعا متاسف بودم که این همه وقت تلف کرده بودم.

romangram.com | @romangram_com