#پارلا_پارت_169
اگه خیلی حرفه ای باشه توی کار کردن با کامپیوتر می فهمه.
با دست مانع حرکت مارال شدم و گفتم:
مهندس کامپیوتره... ولش کن! می فهمه.
مارال با کلافگی روی تخت نشست و گفت:
آخه هیچ آدم خری اون مدارک رو روی سی دی نمی ریزه و قایم نمی کنه. مسلما می ریزه توی کامپیوتر و قفلش می کنه. درست نمی گم؟ من اگه باشم که همچین کاری می کنم.
چپ چپ به مارال نگاه کردم و گفتم:
من که از اول هم می گفتم این کار مسخره ست... تو اصرار کردی.
در کمد را باز کردم. انواع و اقسام خرده ریز آنجا پیدا می شد.... از کتاب گرفته تا کش مو... مارال من را کنار زد و گفت:
این صندوقه رو ببین!
مارال به صندوقی قدیمی و چوبی اشاره کرد. من گفتم:
وا! مگه کسی همچین چیزی رو توی صندوق می ذاره؟
مارال شانه بالا انداخت. روی صندوق قفلی شبیه به قفل دفترچه خاطرات های قدیمی داشت. مارال کمی با قفل بازی کرد. با این که قفل پیچیده ای به نظر نمی رسید، باز نشد. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. مارال را کنار زدم. شش رقمی که به تازگی از بر کرده بودم را به خاطر آوردم. با قفل بازی کردم و شش شماره را ردیف کردم. صندوق باز شد. با هیجان درش را بار کردم. با دیدن کاغذ پاره های توی صندوق هیجانم فروکش کرد. مارال آهی کشید و گفت:
من می رم سالن رو بگردم.
سرم را تکان دادم و مشغول گشتن صندوق شدم. یک عکس قدیمی از یک زن درون صندوق بود.زن موهای بلوند داشت و لباسی پوشیده بود که می شد گفت زننده است. کیفیت عکس نزدیک به کیفیت عکس های یک سالگی الهه بود... به چشم های زن نگاه کردم... چشم هایش شبیه به علیرضا بود... پس او سیمین بود! نگاهی به کاغذ پاره ها کردم. اکثرشان شعر بود. یک دفعه چشمم به چیزی افتاد که اصلا نمی توانستم هضمش کنم... عکس من آن جا چی کار می کرد؟ با ناباوری به عکس زل زدم. بلافاصله فهمیدم که عکس را روزی ازم گرفته است که خانه اش خوابیده بودم. توی سر خودم زدم... هرچند که عکس بدی نبود. روی تخت خوابیده بودم و خیلی هم ناز افتاده بودم. با این حال میل شدیدی برای پاره کردن عکس داشتم.
با حرص عکس را توی صندوق انداختم. ضربان قلبم بالا رفته بود. اگر به گفته ی سیاوش در وضعیت های بدتر هم ازم عکس داشت چه؟ لبم را گزیدم... من باید آن مدارک را پیدا می کردم... حداقل باید مدارک مربوط به خودم را از بین می بردم. محتویات صندوق را سرجایش برگرداندم. لحظه ی آخر چشمم به یک کلید افتاد که ته صندوق بود. خندیدم و از جایم بلند شدم... کلید کمد!
صندوق را سرجایش گذاشتم و دوان دوان به اتاق اولی که با مارال گشته بودیم برگشتم. کلید را توی قفل انداختم و در را باز کردم. با هیجان به کمد خیره شدیم. کمد تقریبا خالی بود. یک سری کتاب توی کمد بود. در دل گفتم:
کتاباش رو ازم مخفی کرده بود؟
یک کتاب قدیمی بوف کور، چاپ قبل از انقلاب، هم آن جا بود. یاد حرف علیرضا افتادم:
شاید به قول صادق هدایت عشق این جور آدمها با کثافت و مرگ آمیخته ست. بوف کور و خوندی؟
سریع کتاب را برداشتم و بازش کردم. توی کتاب پنج تا عکس بود. سیمین... مهتاب... شهرزاد... و دو دختر دیگر که احتمالا طاهره و رعنا بودند. مارال کتاب را از دستم کشید و عکس چهار دختر را کنار هم گذاشت. پوزخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com