#پارلا_پارت_167
کیفم را برداشتم و به اتاق خواب برگشتم. سریع شماره ی مارال را گرفتم. هر چند ثانیه یک بار با کنجکاوی به هال نگاه می کردم. می ترسیدم یک دفعه علیرضا بیدار بشود. مارال گوشی را برداشت. با صدای آرامی گفتم:
مارال! همین الان بیا... علیرضا خوابید.
مارال: پس موفق شدی! آفرین!
_ نمی دونی چه بساطی شده بود اینجا. باید برایت تعریف کنم.
مارال: چرا آروم حرف می زنی؟
_ این پسره خوابه... بیهوش که نیست!
مارال: من الان می یام. مراقب باش که صدای زنگ تلفن بیدارش نکنه.
تماس را قطع کردم. سریع به هال رفتم و تلفن توی هال را از پریز کشیدم. به اتاق خواب شلوغ پلوغ علیرضا برگشتم و کنار تلفن منتظر ایستادم. خوشبختانه با خوابیدن علیرضا اضطرابم به طرز چشمگیری کاهش پیدا کرده بود... می دانستم احتمال این که چیزی پیدا نکنیم وجود دارد ولی مهم این بود که من تلاش خودم را کرده بودم.
تلفن هنوز یک زنگ کامل هم نزده بود که گوشی را برداشتم. نگهبان بود. او گفت:
سلام خانوم. می تونم با آقای کریمی صحبت کنم؟
با خوشرویی سلام و احوال پرسی کردم و گفتم:
راستش آقای کریمی قرص خوردند و خوابیدند. نمی تونم بیدارشون کنم. هر مسئله ای هست به خودم بگید.
نگهبان: یه خانومی تشریف اوردن و می خوان بالا بیان.
_ لطفا راهنماییشون کنید طبقه ی بالا... ممنون... خداحافظ.
نگهبان چیزی نگفت. نفس راحتی کشیدم. باورم نمی شد... نقشه ی احمقانه ی مارال داشت درست پیش می رفت. در دل گفتم:
تنها چیزی که الان می تونه همه چیز رو خراب کنه اومدن سیاوشه... نه بابا! نمی یاد. خر که نیست... .
با این حال گوشی موبایلم را برداشتم و اس ام اسی برایش فرستادم و خبر دادم که پیش علیرضا هستم و بعدا باهاش صحبت می کنم. اس ام اسی که فرستاده بودم را پاک کردم... محتاط شده بودم... می ترسیدم علیرضا یک دفعه از خواب بیدار شود و همه چیز را خراب بکند... دیگر ظرفیت یک اتفاق ناگهانی دیگر را نداشتم. دلم به آمدن مارال خوش بود... کنار او اعتماد به نفس پیدا می کردم.
در را برای مارال باز کردم و او داخل شد. با دیدن علیرضا که روی مبل خوابیده بود بی صدا خندید. با چشم و ابرو به لباسم اشاره کرد... بعد با سر به لیوان های خالی م*ش*ر*و*ب اشاره کرد. با شینطنت آهسته خندید. یک سیلی آهسته به صورتش زدم. دستش را گرفتم و دو تایی به سمت اتاقی که همیشه لباسم را در آن عوض می کردم رفتیم. در اتاق را نیمه باز گذاشتم و با صدای آهسته ای گفتم:
این کمده رو ببین! درش قفله... علیرضا وقتی فهمید می خوام بازش کنم واکنش نشون داد. اولین جای مشکوکی که به نظرم می رسه همینه.
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com