#پارلا_پارت_165


امیدوارم سیاوش اون قدر خر نباشه که کار رو خراب کنه!

جواب دادم و گوشی را روی حالت اسپیکر گذاشتم... امیدوار بودم سیاوش بوق حالت اسپیکر را بشنود و متوجه ماجرا بشود. صدایم را صاف کردم و گفتم:

چی می خوای؟

علیرضا نیشگونی از بازویم گرفت و در گوشم گفت:

زرنگ بازی در نیار... مهربون حرف بزن ببینم چی می خواد.

سیاوش: پارلا اون لحظه ای که زنگ زدی سرم شلوغ بود... درست متوجه حرفات نشدم. الان که دارم بهش فکر می کنم... تو داری چی کار می کنی؟

_ اون کاری که فکر می کنم درسته.

سیاوش: یعنی چی؟

با بیچارگی به علیرضا نگاه کردم... گفتم:

یعنی نداره! من حرفات و باور نمی کنم.

سیاوش: یعنی چی که باور نمی کنی؟ یعنی بلایی که سر شهرزاد اومده رو نمی تونی درک بکنی؟

_ ببین سیاوش! من نمی دونم ماجرایی که از شهرزاد ساختی راست بود یا نه. برای چی باید حرفات رو باور کنم؟ فکر می کنی چون پلیسی هرچی گفتی باید بقیه باور کنند؟ هر وقت برای من مدرک اوردی که شهرزادی وجود داره که فلجه اون وقت به حرفات فکر می کنم... من علیرضا رو می شناسم... سعی نکن برای منفعت و حسادت خودت اونو پیشم خراب کنی.

در دل دعا کردم:

امیدوارم سیاوش دوزاریش افتاده باشه.

سیاوش: من نه حسودم نه دروغ گو!

در دل گفتم:

آره نیستی!... ولی خیلی خری! امشب سر من و به باد می دی.

سیاوش ادامه داد:

مورد شهرزاد یه مورد مشکوک بود که صلاح دیدم در موردش بهت هشدار بدم.

نگاهی به علیرضا کردم. در دل گفتم:

romangram.com | @romangram_com