#پارلا_پارت_163


با این تصور به خودم لرزیدم. دعا کردم این داروی لعنتی هرچه سریع تر اثر بکند. علیرضا آن قدر حرف می زد که اعصابم را به هم ریخته بود. دوباره توی خیالاتم غرق شدم... با آرنج محکم توی صورت علیرضا زدم و بینیش را شکستم و کلی خندیدم... .

ولی فایده نداشت... علیرضا داشت از احساساتش می گفت. یک دفعه قلبم در سینه فرو ریخت... اگر دارو اثر نمی کرد؟ یعنی می شد به این راحتی کسی را خواباند؟ با دیازپام توی یک لیوان نوشیدنی؟ اگر اثرش از بین می رفت... وای نه!

علیرضا چشم هایش را مالید و من با امیدواری با خودم فکر کردم که دارد خوابش می گیرد. با خوشحالی گفتم:

من امشب شام درست می کنم... باشه؟

علیرضا گفت:

تو رو خدا اگه دست پختت خوب نیست به خودت زحمت نده.

پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

من این قدر دست پختم خوبه که هر کی خورده اسیرم شده.

علیرضا پخ زد زیر خنده. با مشت به بازویش زدم و گفتم:

زهرمار!

علیرضا خنده کنان گفت:

پس برای همین تا حالا مجرد موندی... بی خیال بابا! امشب حوصله ی مسموم شدن ندارم.

لب هایم را برچیدم. علیرضا لپم را کشید و گفت:

خیلی خب... شوخی کردم... برو درست کن.

با خوشحالی از جا پریدم و به سمت آشپزخانه رفتم. در دل گفتم:

بالاخره یه بهونه پیدا کردم که ازش دور شم.

به سمت یخچال رفتم. محتویاتش را بررسی کردم. می توانستم سوسیس بندری درست کنم... غذای مجبوبم بود. بعد از این که شروع به آشپزی کردم متوجه شدم که علیرضا خیال ندارد دست از سرم بردارد. وقتی آشپزی می کردم از پشت ب*غ*لم می کرد... وقتی روی صندلی می نشستم دستش را روی شانه هایم می گذاشت و با موهایم ور می رفت... مرتب حرف می زد و ابراز علاقه می کرد. من به روغن توی ماهیتابه نگاه کردم و یک لحظه ه*و*س کردم روغن را توی صورت علیرضا بپاشم و کار را تمام کنم.

علیرضا که به هال برگشت نفس راحتی کشیدم ولی وقتی دیدم دارد می رود تا باز هم م*ش*ر*و*ب بخورد، خودداریم را از دست دادم و بلند گفتم:

اگه یه میلی لیتر دیگه م*ش*ر*و*ب توی دهنت بریزی می ذارم می رم.

علیرضا نگاه معصومانه ای بهم کرد ولی من سر حرفم بودم. دوباره داشتم دچار اضطراب می شدم... پس چرا این دیازپام لعنتی اثر نمی کرد؟

romangram.com | @romangram_com