#پرستار_من_پارت_290

_« و حالا... نفر اول که کارشون نظیر نداشت... به جرات می تونم بگم بهترین تصویر چهره بود... آقای...»
مکث کرد که صدای جمعیت بلند شد... خیلی دوست داشتم بدونم کی نفر اول شد...
_«نفر اول... آقای شهاب کیانی...»
صدای دست و سوت توی هم قاطی شده بود... مغزم ارور داد... درست شنیدم... شهاب با اقتدار از پله ها اومد بالا... جعبه رو از دست اون خانوم گرفت و کنارم ایستاد... دهنم کف کرده بود... مگه شهاب هم توی نمایشگاه شرکت کرده بود؟؟؟
وقتی بوم شهاب رو آوردن یه پارچه روش بود... کنجکاوی داشت خفه ام می کرد... وقتی تابلو رو دیدم دیگه تعجب و خوشحالیم به بالاترین درجه رسیده بود...
عکس من... خـــــــــــــدا
تصویر صورت من بود... اینقدر اجزای صورتم رو قشنگ کشیده بود که حس کردم زیباترین دختر دنیام... همه با تعجب بهم نگاه کردن که آقاهه توی میکروفون ادامه داد:_«ایشون تصویر خانومشون رو کشیدن... اون هم کسی نیست جز خانوم عظیمی...»
همه دست می زدن... به تصویر خیره شده بودم... صورت من... چند تار مو توی چشمام بود... انگار که باد زده باشه زیرشون... چشمام کمی خمار می زد... خدای من... شهاب معرکه بود... اگه می شد همون جا می پریدم و به گردنش آویزون می شدم... نفهمیدم باقی برنامه چطور گذشت... همش توی فکر این بودم که من هر چند قدم برم شهاب جلوتر از منه و داره تک تک کارایی که کردم رو جبران می کنه... کارایی که توی ذهن هیچ کس نمی گنجید... پیدا کردن بابام... شرکت توی نمایشگاه و کشیدن تصویرم... از اون جا که اومدیم بیرون خانوم کیانی بغلم کرد و گفت:_«باید براتون یه گوسفندی چیزی بکشم... خیلی افتادین روی زبونا...»
لبخندی زدم و بابا و عباس آقا هم اومدن جلو و بهم تبریک گفتن... به شهاب هم همین طور... شهاب رو به بابا اینا گفت:_«شما برید خونه ما هم پشت سرتون میایم...»
همه موافقت کردن و ما به سمت ماشین خودمون رفتیم... با تته پته گفتم:_«شهاب فکرشم نمی کردم...»
شهاب دستشمو گرفت و گفت:_«حواست باشه که همه جا حواسم بهت هست... نمی تونی منو غافلگیر کنی یگانه ی من... من می دونم تو کی آب می خوری... چه برسه این که بخوام بدونم توی نمایشگاه نقاشی شرکت کنی... تو عشق منی...»
لبخندی زدم که ادامه داد:_«خوشت اومد عشق من؟»
با خنده سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و اشک خوشحالیمو کنار زدم... اخمی کرد و گفت:_«یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه گریه کن تا بزنم... لا الله اله الله...»
خندیدم و گفتم:_«کور خوندی...»
ماشینو روشن کرد و راه افتاد که همون موقع گوشیم زنگ خورد... شماره ی علی بود... با عصبانیت برداشتم و گفتم:_«خیلی بی شعوری... چرا نیومدی؟»
با خنده ی مستانه ای گفت:_«یگانه بابا شدم... یگانه عمه شدی... بیا بیمارستان... بدو یگانه...»

romangram.com | @romangram_com