#پرستار_من_پارت_287

شهاب بلند شد و رفت پشت سرم و گفت:_«خودم نوکر تو و گیره سیاه ها هستم... دونه دونه اش رو در میارم!»
_«شهاب اگه یه ذره درد گرفت می کشمت...»
_«باشه بابا توام!!»
ناگهان چیزی به ذهنم رسید و گفتم:_«شهاب؟»
_«جونم؟»
دلم لبریز از عشق شد و گفتم:_«از کجا بابامو پیدا کردی؟»
_«بابات که هیچی... حاضر بودم تمام دنیا هم برای کادوی عقدمون بدم...»
_«خب بگو دیگه؟»
_«یگانه بی خیال دیگه... ببین حواسمو پرت کنی این گیره سیاه ها می رن تو مغزتا!»
جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:_«بی شعور!!!!!»
بعد از این که عمل مزخرف در آوردن گیره سیاه ها تموم شد یه دست لباس برداشتم و رفتم توی حمام تا عوض کنم که شهاب گفت:_«آی خانوم کجا کجا؟»
شرمگین بهش نگاه کردم... حالا دیگه وقت خجالت بود...
_«برم لباسمو عوض کنم...»
بهم نزدیک شد و گفت:_«مگه من مُردم؟»
اخمی کردم که بحث و عوض کنم و گفتم:_«شهاب اذیت نکن خسته ام!»
خواستم برم که از پشت بغلم کرد و گفت:_«یگانه غر غر نکن دیگه...»

romangram.com | @romangram_com