#پرستار_من_پارت_274
بالش رو انداخت کنار تخت و شروع کرد به قلقلک دادنم که با جیغ و داد من مواجه شد:_«ولـــ... م کـــــــــن... شهـــ ا ااااااااب...»
اون می خندید و من دست و پا می زدم تا از دستش فرار کنم. بعد از حدود پنج دقیقه انگار که خودش خسته شد ولم کرد و با همون حوله ی خیسش خودشو پرت کرد روی تخت.... از روی تخت بلند شدم و گفتم:_«پاشو الان تخت رو خیس می کنی.... بعدا جوابتو می دم!»
خندید و گفت:_«عمرا.... فعلا برو صورتتو بشور که بریم صبحانه بخوریم.... باید زود حرکت کنیم که زود برسیم....»
*****
بعد از خوردن صبحانه وسایلمون رو جمع کردیم و اتاق رو تحویل دادیم... به حرم رفتیم... خداحافظی با امام رضا و مشهد برام خیلی سخت بود... امام رضا عشق بهم هدیه داده بود... یه عشق ناب... یه عشق خوب... تا عمر دارم مدیونشم... تا عمر دارم باید جبران کنم.... شهاب به قسمت مردونه رفت و من به قسمت زنونه... وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خوندم.... بعد هم شروع کردم به راز و نیاز.... از آقا خواستم که زندگیمون همین طور که هست بمونه... آروم و بی دغدغه... بی هیچ ترسی... پر از عشق... شهاب به گوشیم زنگ زد و گفت چون اول عیده و جاده ها شلوغ می شه باید زود بریم برای همین هم ناچار خداحافظی کردم و از بین جمعیت خودم رو کشیدم بیرون... توی ماشین که نشستم بر حسب عادتم به فکر فرو رفتم... چشمامو بستم و راجع به دیشب فکر کردم... خوشحال بودم از این که شهاب منو به خاطر خودم خواست نه رابطه باهام... چون خیلی واضح و صریح گفت تا شب ازدواجمون قرار نیست اتفاقی بیفته و من از این بابت ممنونش بودم... چون گذاشت بهش عادت کنم و بهم احترام گذاشت و نشون داد که واقعا دوستم داره... شهاب دستشو روی دستام گذاشت و آروم گفت:_«بخواب عزیزم... راه طولانیه... دیشب هم دیر وقت خوابیدیم...»
چشمامو باز کردم و گفتم:_«کجاییم؟»
_«پیاده شدم یه مقدار خوراکی خریدم که توی راه گرسنه نمونیم... نمی خوام سر راه خرید کنم یه وقت خدایی نکرده خانومم مسموم بشه!»
لبخندی زدم و دوباره چشمامو بستم و گفتم:_«پس من بخوابم...»
تکون های ماشین مثل گهواره باعث شدن که کم کم به خواب عمیقی برم... با صدای وحشتناک ترمز و داد شهاب از جا پریدم.
_«یگانـــــــــــه...»
با بهت به اطرافم نگاه کردم... تنها چیزی که قابل دیدن بود یه درخت جلوی روم بود... به شهاب نگاه کردم... سرش روی فرمون بود و دستاش کنارش... تازه به خودم اومدم... چی شده خداااااا
جیغ زدم:_«شهاب...»
باورم نمی شد تصادف کرده باشیم. دست و پامو گم کرده بودم... با وحشت به شهاب که افتاده روی فرمون بیهوش بود زل زده بودم... چرا جوابمو نداد... چی شد که خوردیم به درخت؟! خدایا من باید چه غلطی بکنم... نفس نفس می زدم... از ماشین پیاده شدم و دور و برمو نگاه کردم... حتی یه ماشین هم نه از چپ... نه از راست نمی اومد... گریه ام گرفته بود... یعنی کسی نبود کمکم کنه... به طرف ماشین دویدم... در سمت شهاب رو باز کردم... با دیدنش اشکام سرازیر شد... چه بلایی سرش اومده خدا... هق هقمو تو گلوم فرو بردم... صندلی رو خوابوندم... دستمو گذاشتم رو سینه شهاب و هلش دادم به عقب و آروم خوابوندمش رو صندلی... زود رفتم سمت صندوق عقب درشو با صد تا زور باز کردم... بطری آب رو برداشتم و پریدم جلوی پاشین... از تو کیفم چند تا دستمال برداشتم و رو پاهام گذاشتم... اول با آب چند تا قطره با دستم پاشیدم رو صورتش... با بغض و صدای گرفته صداش زدم:_«شهاب... شهاب تو رو خدا چشماتو باز کن...»
نه تکون خورد و نه حتی عکس العمل نشون داد... از ترس یخ کردم... نکنه چیزیش شده باشه! دستمو بردم سمت بازوش و تکونش دادم.
_«شهاب... شهاب... بیدار شو دیگه...»
به صورتش خیره شدم... آروم آروم بود... حتی پلکاشو هم تکون نمی داد... اشکام جوشید... خدایا من تو این بر بیابون چه خاکی تو سرم کنم؟! سرمو چرخوندم و از شیشه ی عقب ماشین جاده رو دید زدم... پرنده که هیچی مگس هم پر نمی زد... بازم چند تا قطره آب پاشیدم رو صورتش اما اثر نداشت... سرمو گذاشتم رو سینه اش و آروم آروم اشک ریختم.
romangram.com | @romangram_com