#پانتومیم_پارت_305

لبخندی زدم و گفتم:
-جواب معمات دوست دارم بود؟
خیره نگام کرد و صداش سکوت خونه رو شکست
-آره
نفس عمیقی کشید و خسته گفت:
-الان دیگه فهمیدی!؟
نمی دونم چرا...ولی با همه احساس بد و ناراحتی و استرس عمیقی که داشتم با وجود شوکی که تو چند ساعت تجربه کرده بودم
ولی رو ابرا بودم
دوست داشتن و تجربه نکرده بودم که حالم خوب بود...
تجربه کردم... و الان حالم بده!
یه جوریم...انگار نمی فهمم باید چیکار کنم...چی بگم...
خیره نگاهش می کردم...تنها همین
-فهمیدم
این رو با تمام توان باقی مونده ام‌گفتم
امیدوارم شنیده باشه!

خیره نگام کرد و آروم گفتم:
-نمیشه امیر
خیره نگام کرد...آروم لب زدم:
-خانواده ها اگه بفهمن...
اخم کرده پرید وسط حرفم:
-نمی فهمن...یه مدت که بگذره وانمود میکنیم هم رو دوست نداریم و با هم مشکل داریم...روز دادگاه آرام برمیگرده به جای تو منو اون از هم جدا میشیم تو ام یه مدت مخفی میشی بعد چند وقت کم کم پوریا رو میکشیم وسط بیاد خواستگاری آرام که مثلا مطلقه است..اونا ام‌مجبورن راضی شن
بعدم کم کم تو پیدات میشه...به خاطر مشکلی که داری و بابات برای آبروت یا مجبوره تورو بده به من که میدونه قابل اعتمادم یا مهرادی که بهت دست زده
ابرو بالا انداخت و با نیشخند گفت:
-دیدی عشقم من فکر همه جاش رو کردم!
بهت زده نگاهش کردم
فکر همه جا رو کرده بود جز این که مهراد امروز همه چیز رو فهمید!
نمی دونستم باید بهش بگم یا نه!
اصلا بهتر بود من نگم! علی بگه
می ترسیدم دیوونه شه...به مهراد الرژی داشت انگار

romangram.com | @romangram_com