#پانتومیم_پارت_285

نیشم شل شد و کل استرسم رو از یاد بردم‌
سورن با اونی که سیوشرت بنفش داشت درگیر شد و اون چاقه رفت از پشت زد به کمر امیر
عصبی دوییدم سمت ماشینشون و در طرف راننده رو باز کردم و خم شدم قفل فرمون رو برداشتم و توقع داشتن مثل بقیه وایسم داد بزنم تورو خدا هم رو نزنید!
امیر با دوتاشون درگیر بود و داشتن نامردی می کردن
قفل فرمون رو بردم بالا و جیغ زدم:
-الان صدا سگ میدی
هم زمان قفل فرمون رو، رو کمر پسره فرود اوردم
دادی زد و افتاد زمین و دوستش اومد قفل فرمون رو بگیره که امیر از پشت گرفتش و منم با قفل فرمون زدم تو شکمش و داد زدم:
-عوضی
سورن اون یکی رو زد و به سمتمون اومد و صدای آژیر ماشین پلیس شنیدیم و امیر داد زد:
-بدو سورن
امیر قفل فرمون رو گرفت از دستم و انداختش رو موتورش و داد زد:
-بشین
پسرا به خودشون میپیچیدن و فوری نشستم و امیرم اومد نشست و فوری هم زمان موتوراشون رو روشن کردن و سورن مستانه و دیوانه وارانه خندید و امیرم مثل اون!
محکم امیر رو گرفته بودم و برگشتم و ماشین پلیس جلوی ۱۱۱ پسرا نگه داشت و ما اون قدری دور شده بودیم که نبیننمون
امیر قفل فرمون رو انداخت کناره پل و سورن تو پل داد می زد و میخندید و منم می خندیدم
حس خوبی داشتم
با ارازل گشتن و شبونه موتور سواری کردن...گاهی میتونه به صد تا مهمونی رفتن با پورشه بی ارزه!

به خودم که اومدم دیدم خبری از سورن نیست و ازمون جدا شده و امیر موتورش رو جلوی خونه نگه داشت و تازه فهمیدم از رویا فاصله گرفتم و وارد کابوس شدم!
حالا چه غلطی کنم
امیر مرموزانه نگاهم کرد و موتورش رو قفل کرد و آورد داخل و در رو بست و فوری  رفتم بالا و در خونه رو باز کردم و امیرم آروم خونسرد ولی ترسناک پشتم میومد
در رو بعد من بست و شونه هام کمی پرید خواستم برم سمت اتاق که یهو رو به روم ایستاد و اروم گفت:
-چرا ازم فرار کردی؟
یه قدم رفتم عقب و یه قدم اومد جلو
اخم کرده گفتم:
-فرار نمی کردم
یهو عصبی غرید:
-فرار کردی...اگه سورن نمیدیدت و اون پسرا بلایی سرت اورده بودن چی؟
یک قدم دیگه عقب رفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com