#پانتومیم_پارت_271
تا ته ماهم باهاش میرم...حتی اگ تا آخر عمر فقط گلی براش باشم که تو شیشه است و همه چیش تظاهره
من این شازده کوچولو رو میخواستم حتی اگه فقط براش یه گل معمولی باشم!
موتور رو جلوی خونه نگه داشت و بهت زده نالیدم:
-امیر!
پشت بهم حتی نیم نگاهی ام خرجم نمیکرد...منتظر بود پیاده بشم
-امیر خواهش می کنم
-برو آرام
کلافه غریدم:
-اگه بمیری چی!
صدای آروم و با نیشخندش رو شنیدم:
-بمیرم...هیچی!
صدای نفس نفس زدناش رو شنیدم و بعد غرشش:
-پیاده شو
-ا..
این بار داد زد:
-برو
شونه هام پرید و به خاطر هول شدنم پیاده شدم اما تا قدم به سمتش برداشتم صدای وحشت ناک جیغ لاستیکاش باعث شد دستام بزارم رو گوشم و بهت زده به گم شدنش تو پیچ کوچه زل بزنم!
نفس نفس زنون گفتم:
-من دیگه مهراد رو نمیخوام...هیچیش رو نمیخوام...ن...نمیخوام
وارد خونه شدم و در رو محکم بستم
بعد از اون روز که چایی ریخت روم و تا سه باری که رفتیم خونه دیدن بابا خیلی ساکت بود بیشتر وقتش رو تو تعمیرگاه و سالن بود
الانم که این رو میگه!
از استرس دستام عرق کرده بود...گیج شده بودم!
بین یه دو راهی مطلق گیر کرده بودم
اگه چیزیش بشه چی! یه چیزی تو سرم مخم رو میخورد...بشه ام به توچه..مگه فقط نقش نیست؟ بازی نیست!
کلافه دستم مشت کرده و مردد به اطراف زل زده بودم
خطرناکه...اجرای خطرناکیه...من که صد بار دیده و خونده بودم که چندین نفر جونشون رو سر شعبده بازی های خطرناک از دست داده بودن!
چیکار کنم!
تو این وضعیت حس می کردم چیزی کمه...کمی به یخچال خیره شدم و یادم اومد ویتامین ها و پماد های جدیدی که دکتر داده بود و امیر نایلونش رو گذاشته بود تو جیبش رو یادش رفت بهم بده!
romangram.com | @romangram_com