#پانتومیم_پارت_258
موهام رو کلافه با کشم که دور مچم بود گلوله کردم و بالای سرم جمعشون کردم و برای خودم یه لیوان دیگه چایی ریختم و چون عادت داشتم داغ بخورم لیوان رو بردم سمت دهنم و هم زمان منتظر نگاهش کردم ببینم چی میگه.
که سرفه ای کرد و آرنجاش رو روی میز گذاشت و با لبخند مهربونی نگام کرد و کمی از محتویات چایی رو خوردم که آروم و کشیده گفت:
-گفتم...رابطه تون با داداش امیر چه طوره ...آبجی آیلین!
نفهمیدم چیشد چشمام در لحظه گرد شد و طول کشید موقعیت و تجزیه و تحلیل کنم
تنها چیزی که شنیدم اسمم بود!
چایی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم
فهمید!
بهت زده نگاهش می کردم
-خب...؟
خواستم چیزی بگم که ریلکس دستی به موهاش کشید و گفت:
-کسی که بابا رو تو اون وضعیت ببینه و مثل مامان غش نکنه...کسی که با داداش امیر بره بیمارستان و تمام مدت سرپا بمونه...پاش شیشه بره و به گفته داداش امیر صداش در نیاد و
مدام به خوردنای من غر بزنه...از این که با دهن پر حرف بزنم عصبی بشه...از هورت کشیدن چایی متنفر بشه و مو به تنش راست بشه
اونی که قند نمی خوره با چاییش و مدام موهاش رو پشت گوشش میزنه...
کسی که تو دو ثانیه اون همه مو رو اون طوری گوجه ای می کنه...با داداش امیر پشت تلفن اون طوری حرف
می زنه و برای آروم شدن نفس عمیق میکشه...کی میتونه باشه جز آیلین!؟
نفسم از شدت شوک در نمیومد
چه طوری این همه من رو حفظ بود
-چ...چه طوری..
نزاشت ادامه بدم ابرو بالا انداخت و گفت:
-همون طور که تو همه عادتای من رو میدونی منم برای این که خواهرای دوقلوم رو تشخیص بدم عادتاشون رو حفظم! مطمئن باش اگه مامان بابا ام تا الان نفهمیدن برای اینه که باهات یک ساعت تو شرایط طبیعی ننشستن
همش درگیر بابا بودن و بابا حالش بد بوده.
متفکر گفت:
-داداش امیرم نفهمیده چون کور کورانه آرام رو دوست داره..
به علاوه کلا سه ماهم نشده آشناییتون و خیلی عادتاتون رو نمیدونه و به فکرش عمرا برسه شما همچین کاری کنید.
کمی نون کرد تو دهنش و با لبخند گفت:
-خب حالا بگو ببینم...رو چه حساب با پسری که هیچ محرمیتی بینتون نیست تو یه خونه موندی و نقش آرام رو بازی میکنی و نکته مهم تر...آرام کجاست؟
لبخندش کم کم محو میشد و چشماش عصبی میشد
هیچ وقت فکر نمی کردم تو عمرم...به این روز برسم...به این روز که باید به معین جواب بدم!
مردن هم نمی تونست من رو از این حقارت نجات بده!
romangram.com | @romangram_com