#پانتومیم_پارت_237

با گریه جیغ زد:
-هیچ چیز اون طوری که فکر می کردیم نبود.
بغض کرده نالید.
-تو این بازی هممون سوختیم آیلین...تک تکمون...
بهت زده نگاهش کردم که نالید:
-نمیتونم فعلا چیزی بگم...فقط ببخش...ببخش که بد کردم...امید وارم درست بشه...درست نشه تموم میشه.خودم تمومش میکنم.
تماس قطع شد و خشک شده به صفحه آبی شده گوشی زل زدم.
نگاهم سر خورد زیر پام.
پام میسوخت تمام مدتی که رفتم و از پشت پنجره رفتن امیر و نگاه کردم تا همین ابان پام میسوخت.
سرم و خم کردم.چند تیکه شیشه از پاپوشام گذشته و به پام رسیده بودن.
پاپوش پشمالو خوش رنگم خونی شده بود.
من از خون متنفر بودم...همیشه...
این بازیم بوی خون میداد.

بازی با زندگی چند نفر...کم چیزی نبود...

نیومد
نه اون شب...نه تا فردای روز بعدش!
نه گوشیش رو جواب می داد
نه میتونستم از کسی بپرسم!
از حرص و افکاری که مدام تو سرم رژه میرفت
حاضر شدم،هودیم تا زیر باسنم میرسید و دیگه لازم نبود چندان براشون نقش ارام رو بازی کنم
چون الان امیر فکر میکرد آرام
فرشته اش مثل خواهرش هیولاس
بی آرایش فقط شالم رو انداختم رو سرم و بند آل استارای آرام رو بستم و کوله رو انداختم رو دوشم
از خونه خارج شدم و در رو بستم و از ساختمون خارج شدم
سر خیابون تو ایستگاه اتوبوس نشستم و به بند کفشام زل زدم
باز شده بودن.‌‌..
نگاهم بی روح و اعصابم بدجور خط خطی بود
احتمالا حسی که به امیر داشتم

romangram.com | @romangram_com