#پانتومیم_پارت_206
-خوبی؟
با دست علامت دادم ولم کنه،دستم رو رها کرد و در حالی که از لبه چوبی گرفته و بلند میشدم آروم و شمرده شمرده گفتم:
-ح..حالش خوبه؟
زن این بار لحنش آروم تر شد و گفت:
-اتاق عمله، چند ساعت دیگه از پزشکش میتونی بپرسی
-آرام؟
سر برگردوندم و امیر بازوم رو گرفت و گفت:
-این چه حالیه!؟
بغض کرده گفتم:
-ا...امیر بابام اتاق عمله
کمی خیره نگاهم کرد و به زن اخمی کرد و دست انداخت دور کمرم و سرم رو بین شونه و گردنش مونده بود و من رو کشید سمت صندلی های آبی رنگ انتظار و نشوندم و خم شد سمتم و گفت:
-چیزی نشده اگه همین طوری با این چشما نگام کنی باید برای بستری شدن منم زار بزنی
متوجه منظورش شدم و آب بینیم رو بالا کشیدم.
موهام رو زد پشت گوشم و شالم از دور گردنم انداخت روی سرم و کلافه گفت:
-کلا قبل ازدواج شال رو بیشتر دوست داشتی
چنگی به موهایش زد و گفت:
-میرم یه چیزی بگیرم بخوری رنگت مثل گچ شده بعدشم ببینم مامانت کجاست
سری براش تکون دادم و چشمام رو بستم و از صدای قدماش فهمیدم که دور شده.
دستی لابه لای موهام کشیدم و همچنان حس می کردم شقیقه هام نبض میزنه
گاهی ام تیر می کشید
سرم رو چرخوندم و بلند شدم به سمت انتهای راه رو رفتم
از یکی از پرستارا پرسیدم بخشی که مامانم رو بردن و بیهوش شده کجاست
رنگ سفید دیوارا تو ذوقم میزد
حالت تهوعم اعصابم رو تحریک کرده بود
در اتاق رو باز کردم و از بین پرده های آبی گذشتم
دست به سینه به مامان زل زدم
با همون لباسای تو خونه ای به پهلو خوابیده بود و سرم به دستش بود و چشماش بسته بود
رد قطره اشک رو زیر چشماش میتونستم ببینم
لبم رو گاز گرفتم تا صداش نزنم...تا وقتی صداش میزنم بغض نداشته باشم
romangram.com | @romangram_com