#پانتومیم_پارت_204
-منم میام
منم عصبی داد زدم:
-معین گوش کن به حرفم اومدنت الکیه من و امیرم فقط میریم کارای بیمارستان و بستری رو انجام بدیم،مامانم یه سرم بخوره برمیگرده خونه پیشت باشه؟
با گریه نگاهم کرد و دستش رو قبل از این که مخالفت کنه کشیدم سمت در خونه
کلید رو از رو جا کلیدی چنگ زدم و تو جیبم فرو کردم.
در خونه رو بستم و فوری از پله ها بالا رفتم.
دستم رو روی زنگ در گذاشتم و عصبی لب هام رو میجوییدم و معین اخم کرده نگاهم می کرد.
در باز شد و خانوم فاطمی چادر به سر از لای در اومد بیرون و پشت سرش مهدی ایستاده بود
هم سن و سال معین بود و دوست بودن
موهام رو سر دادم زیر شالم و کلافه و عصبی گفتم:
-سلام معین میتونه چند ساعت خونتون بمونه؟
خانوم فاطمی هول شده گفت:
-داشتم چادر سر میکردم بیام بیرون اتفاقا امبولانس پایین دیدم اتفاقی افتاده؟
اعصاب تعریف ماجرا رو نداشتم
کلافه گفتم:
-بله بابام حالش بد شده میتونید نگه دارید معین رو؟
خانوم فاطمی که حالا چادرش رو گردنش سر خورده بود چشم گرد کرد و گفت:
-این چه حرفیه...معین جان این جا میمونه مهدیم تنها نیست بازی می کنن برو خیالت راحت مارم خبر کن هرچی شد
براش سر تکون دادم و ممنون آرومی گفتم و با دست ازادم معین رو به سمت خانوم فاطمی هل دادم و گفتم:
-ناراحت نباشی...چیزی نشده منم سریع برمیگردم.
معین همچنان اخم کرده نگاهم می کرد و چشماش پر از اشک بود.
سری برای مهدی و خانوم فاطمی تکون دادم و با سرعت از پله ها رفتم پایین که خوردم به یکی که داشت با سرعت میومد بالا!
چنگ انداخت دور کمرم تا از پله ها پرت نشم پایین و وحشت زده چنگ زدم به سیوشرتش و نگاهم به چشمای قهوه ایش خیره موند
-امیر!
عصبی گفت:
-کجایی دارم دنبالت میگردم؟معین کجاست؟ باید زود تر بریم بیمارستان
نفس عمیقی کشیدم و پاهام رو
رو پله گذاشتم و کمی ازش دور شدم که دستاش از دور کمرم شل شد و گفتم:
-رفتم معین رو گذاشتم خونه همسایه بریم زود تر
سرتکون داد و مچ دستم رو گرفت و با سرعت از پله ها رفت پایین و منم دنبالش کشیده شدم و کم کم به قدمام سرعت دادم.
romangram.com | @romangram_com