#پانتومیم_پارت_173


مرسی
سر تکون داد و روش به سمت جلوش بود اروم گفتم:
-این موضوع رو به...
سرش رو با سرعت به سمتم برگردوند و شیشه کلاه کاسکتش رو بالا زد و نگاه بی روحش رو به چشمام دوخت و گفت:
-بچه های پایین دهنشون قرصه...نیاز به یاد اوری نیست
آروم گفتم:
-امروز رو فراموش کن.
ابرو بالا انداخت و متفکر گفت:
-مگه امروز چی شده؟
متعجب نگاهش کردم که نیشخندی زد و گفت:
-برو
همون طور خیره نگاهش کردم که گاز داد و رفت.
آروم زیر لب گفتم:
-آرام خیلی بی لیاقتی...خیلی!

***
هرچه خورده و نخورده بودم رو بالا اوردم و بابا نگران دست پشت کمرم گذاشت و گفت:
-خوبی بابا؟
بغض کرده بازم عق زدم و دستام میلرزید...روی نگاه کردن به چشماش رو نداشتم...
من گ...وه زیادی زندگیم خوردم...و حالا دارم زره زره تاوان میدم.
از دسشویی اومدم بیرون و بابام پشت سرم اومد بیرون و رو به مامان گفت:
-یه شربت شیرین براش درست کن
مامان نگران رفت تو آشپزخونه و آرام‌ گفت:
-شاید مسموم شدی این بار چهارمه بالا میاری
بابا متعجب گفت:
-چهارم؟ بریم بیمارستان خب!
ترسیده به دلم چنگ زدم و گفتم:
-ن...نه...مسموم شدم الان بالا اوردم خوب شدم
دلم پیچ میخورد و شور افتاده بود به دلم

romangram.com | @romangram_com