#پانتومیم_پارت_163

لباسمم دیروز خریده بودم
یه پیراهن یقه دلبریِ نقره ای که قسمت پایینش همش حریر و تور بود و دنباله داشت و کمی پف داشت و رو زمین کشیده میشد، قسمت کمر لباس شیشه ای کار شده بود مثل آینه بود و خیلی شب نما و قشنگ بود.
لباسم اگر پفش خیلی بیشتر بود چندان فرقی با لباس عروس نداشت و این رو آرام خواسته بود.
که شب عروسیشم مثل هم باشیم،مثل همیشه.
هرچند لباس عروس اون خیلی خوشگل بود.
دکولته و سفید و پر از پف...نگین های کوچولو و ظرافت خاصی داشت تاجشم باهاش بود و دست کشای قشنگی ام داشت.
پشت لباس عروسم مثل هفت بود و تا کمرش باز بود و آرام چه قدر حرص خورد و من انتخاب کرده بودم لباسش رو اون میگفت بازه!
با نیایش هماهنگ کرده بودیم آرایشگر حرفه ای بود و سالن خیلی شیکی ام داشت و دو سال بود کار می کرد آرایشگر من و آرام اون بود
کف پاهام داشت میترکید و مامانشون میخواستن آرام رو ببرن آرایشگاه چون برخلاف من نه ابرو برداشته و نه اصلاح کرده بود و حتی برای عقدشم درست و حسابی نزاشت اصلاحش کنیم و دوباره پر شده بود،نیایش گفته بود بیاد برای اپلاسیون و کاشت ناخن
دم خروجی مرکز خرید رو به مامان پاکت خریدامو دادم و گفتم:
-شما برید من یکی از دوستام داره میره شمال میخوام برم ازش خداحافظی کنم.
مامان ابرو بالا انداخت و گفت:
-باشه برو،پول به اسنپ و تاکسی ندیا با اتوبوس برو
لب گزیدم و حرصی نگاهش کردم یکم آبرو داری نمی کرد!
زهرا خانوم فوری گفت:
-امیر که نمیخواد بیاد آرایشگاه...میبرتت
اخم کردم و امیر شونه بالا انداخت و گفت:
-باشه
مامان لبخند زد و گفت:
-مرسی پسرم
امیر به مامان لبخند زد و من اخم کرده گفتم:
-خودم میرم
امیر بدون نگاه کردنم موتورش رو روشن کرد و گفت:
-بشین
با حرص نگاهش کردم و آرام علامت داد برم و با حرص رفتم و به زور پشت موتورش با فاصله نشستم و از صندلی گرفتم
گاز که داد نفسم حبس شد و به صندلی محکم تر چنگ زدم

بلند گفت:
-کجا ببرمت؟
از پیچ خیابون گذشتیم و بلند گفتم:

romangram.com | @romangram_com