#پانتومیم_پارت_161
دستش رو، رو پیشونیش گذاشت و گفت:
-ببخشید آیلین
با حرص و عصبی اما آرومگفتم:
-دیگه من رو تو این شرایط قرار نده وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی ، یه گوهی خوردی باهاش ازدواج کردی تا کمتر از یک ماه دیگه ام رسما زنش میشی و میری خونش پس این ادا هارو بزار کنار
غم زده نگاهم کرد و چونه لرزوند و عصبی کنار معین دراز کشیدم و چشمام رو محکم بستم.
دیگه داشت تحملم تموم میشد!
کل هفته رو تا شب تو بازارا راه رفته و خرید می کردیم و زندایی جانمم که بهانه فضول بازی دنبالمون راه افتاده و فاضل جانشم اورده بود که مثلا خریدای کوچیک رو بزاریم تو ماشین اون!
مامان امیر خیلی مهربون و ساکت بود و انتخاب رو به عهده من و مامان میزاشت
آرامم بلاخره تو خرید آخر شرکت کرد و یه تکونی به خودش داد
سرویس چوب رو سفارش دادیم و خیلی چیزا رو قسطی برداشتیم و خیلی چیزای شیک و توپیم عموی امیر بهمون داد و گفت کم کم امیر میده
هرچند انگار رابطه عموعه با بابای امیر بد بود ولی انگار امیر رو دوست داره
خیلیم دوست داره!
روتختی و سرویس اتاق خوابش رو با مامان انتخاب کردیم و جهیزیه خیلی لوکس و توپی گیرش اومده بود
به خوابشم نمیدید!
هرچند دادن قسطاش سخت بود ولی خب می ارزید.
اخر شب مامان امیر گفت بریم خونه امیر رو ببینیم و انگار کار ساختش تموم شده.
خونش بالا شهر نبود ولی جای خوب و آرومی بود.
نمای شیکی نداشت ساده بود
از پله ها بالا رفتیم و طبقه اول بودن
خسته و گرما زده خودم رو باد زدم و فاضل و زندایی در سکوت پشتمون ایستاده و فاضل زیر چشمی نگاهم
می کرد.
آرام بدون هیچ شوق و ذوقی برای خونش منتظر ایستاده بود زهرا خانوم در رو باز کرد و لبخند زد و گفت:
-پسرم برا این خونه خیلی زحمتکشیده
مامانم لبخند زد و گفت:
-سلامت باشه
وارد خونه شدیم
خیلی بزرگ بود و پنجره های بزرگ و قشنگی داشت.
بوی نویی می داد،تازه رنگ شده بود و آشپزخونه بزرگ و کابینت های شیکی هم داشت.
romangram.com | @romangram_com