#پناه_زندگی_پارت_549


با تعجب نگاهم کرد گفتم:دلم نمیخواد کسی موهای خوشگل زنم رو ببینه

خندید وگفت:آها

شالش رو سرش کرد وگفت:حواسم نبود وگرنه میخواستم بپوشم خودمم دلم نمیخواست موهامو به جز شوهرم ببینه

-آره غزل خانم؟

-آره

-پس بزن بریم که این شوهر بدبختت داره از دوریت هلاک میشه

رفتیم پایین با مهمون ها سلام واحوال پرسی کردیم وتوی صندلی های مخصوص خودمون نشستیم..یواش یواش باهم صحبت میکردیم که عاقد اومد وصیغه دائم ما رو خوند ..وقتی غزل بله رو گفت:نفسم رو با صدا بیرون فرستادم وزیر لب خداروشکر ی گفتم

غزل بهم لبخندی زد وگفت:خیالت راحت شد

-آره خیلی

مهتاب اومد سمت مون وصورت غزل ومنو بوسید...گردنبندی رو هدیه داد به غزل یه زنجیر هم به من داد بعد از مهتاب هم کادوهاشون رو دادندو رفتن وسط که برقصن مهتاب و پریسا عجیب برای شوهراشون دلبری میکردن...مهتاب دست غزل وگرفت وبرد وسط..میدونست من خیلی وقته دیگه نمیرقصم سمتم نیومد...غزل خیلی نرم اندامش رو تکون میداد ودلم رو میبرد...انگار اونم میخواست برای من دلبری کنه....

شام رو که دادن ازش خواستم بریم اتاق شام بخوریم واونم قبول کرد آروم پله ها رو رفتیم بالا دراتاق وباز کردم ورفت تو پشت سرش منم رفتم ..درواز پشت قفل کردم با تعجب برگشت ونگاهم کرد..رفتم نزدیکش انگشتم رو نوازش گونه کشیدم روی صورتش آرزوی لمس این صورت سفید رو داشتم دستهاش وگرفتم وآوردم بالا بوسشون کردم.. ..کشیدمش بغلم سفت بغلش کردم ....

سرش رو آورد بالا وگفت:برای منی دیگه


romangram.com | @romangram_com