#پناه_زندگی_پارت_543
-تنهایی ؟
-آره
واقعا دیگه اینو نمیتونستم تحمل کنم .غزل من تنها توی رامسر ..وای
-همین الان راه میفتی میای فهمیدی
-نه بمونه آخر هفته میام
-بهت میگم همین الان راه میفتی میای ..من دیگه طاقت دوریتو ندارم ،درضمن خوشم نمیاد تنها توی جایی باشی
خندید وگفت:پیمان مطمئن باشم که دوسش نداری ؟
-آره گل من مطمئن باش .ببین با یه سوتفاهم چند روز برامون زهر کردی
-تا عصر میرسم تهران
-مواظب خودت باش ،یواش بیا غزل نگران میشم
-چشم
-دوست دارم خیلی خدافظ
romangram.com | @romangram_com