#پناه_زندگی_پارت_534

-نمیخوام اینجا باشیم ..دختره عوضی ...اه علی ...بهم میگه تورو ول کنم زندگیم و ول کنم بچه امو ول کنم وبدم به اون ...شوهری که با نفسش نفس میکشم وبدم به اون ..نفس خودمو قطع کنم وتقدیم اون کنم...چرا؟چون حدیث خانم تورو دوست داره؟چون مامانت از من بدش میاد ...به درک که بدش میاد...علی بریم ..بریم یه جایی که من ریخت هیچکس و نبینم ..بریم یه جایی که مزاحم زندگیمون نشن ...عشق بینمون و خراب نکنن..علی اونا تو رو از من میگیرن میدونم

دستم رو فشار میداد..میلرزید یه لرزش هیستریک ..ترس داشت برم میداشت...چقدر کلمات رو با حرص وسخت میگفت ..پرستار اومد با آرام بخشی که زد ..سست شد .دستم رو که محکم فشار میداد وول کرد وچشمهاش خمار شد وخواب رفت

پیشونیشو با لذت بوسیدم..زنده نمیذارم کسیو که با عشق علی اینکارو کرده ..حالا دیگه وقتش اون روی دیگه رو نشون بدم...کسی که بخواد آشیونه من و حریم منو ازبین ببره ارزش احترام رو نداره

از اتاق اومدم بیرون روبه پیمان گفتم :من میرم جایی برمیگردم اینجا باش

به علی علی گفتن های پیمان توجه نکردم توی راه زنگ زدم حدیث...

-جانم

-همین الان بیا خونه مامان کار دارم

-چشم شما امر کن

چقدر حالم از صداش بهم میخورد ..جلوی درخونه ایستاده بودم خودش در و برام باز کرد ...اولین کشیده ای که بهش زدم افتاد کنار باغچه ..میخواست بلند شه که کشیده دوم رو زدم ..جیغ های مامان روی اعصابم بود ...

داد زدم سرش:توبیخودکردی رفتی به مهتاب اون چرت وپرت ها رو گفتی ..چی پیش خودت فکر کردی که مهتاب رو ول میکنم..مهتابی رو که به پاکیش قسم میخورم اما تو چی ...تو که .... نقل دهن این واون ....مادر با شمام هستم...پاتون رو از زندگی من بکشید بیرون ..مهتاب زن من .عشق من ،اجازه نمیدم از همین امروز به بعد کسی کمترین بی احترامی رو بهش کنه ...

رو به مامان نگاه کردم وگفتم:به تو هم میگن مادر؟میخواستی سر چی زندگی پسرت رو خراب کنی ؟میخواستی سر چی نوه ات رو بچه طلاق کنی ؟واقعا که مادری رو درحقم تموم کردی ؟منم از همین امروز پسری ودرحقت تموم میکنم...

-میخوای چیکار کنی

-از اینجا میریم ..دیگه نه ریخت من ومیبینی نه مهتاب ...لیاقت شما این زندگی

romangram.com | @romangram_com