#پناه_زندگی_پارت_515


-من نمیدونم ایلیا ...منم پیمان رو دوست دارم چه با پول چه بی پول

-به بابا چی بگیم ..جواب فامیل رو چی بدیم ؟بگیم غزل خانم ما که محل سگ به پسرهای پولدار فامیل نمیده رفته زن یه پسره پایین شهری شده

-فعلا که آقا پیمان اصلا دلش پیش ما نیست

-بهتره فکرهاتو خوب بکنی غزل این مشکل مشکل بزرگی

-من به خاطر پیمان حاضرم هر کاری بکنم ...میدونم بابا هم به خاطر من کوتاه میاد ...

دیگه حرفی نزدم ..ایلیا هم دیگه چیزی نگفت ... جلوی خونه بدون حرف از ماشین پیاده شدم وبه اتاقم رفتم....

................

یه هفته از اون شب خوبی که مهتاب گرفته بود گذشته بود..سرم توی شرکت خیلی شلوغ بود وخیلی کم میتونستم پیمان وببینم یه جورایی دلم براش تنگ شده بود ..تصمیم گرفتم به حساب خودم بچه ها رو مهمون کنم وبگم پیمان هم بیاد...دوستام رو که مطمئن بودم میان برای این که از اومدن پیمان مطمئن بشم زنگ زدم بهش ..بعد از چند تا بوق برداشت

-بله

-الو سلام

-سلام غزل خانم .خوبی؟

-مرسی ممنون تو خوبی ؟چه خبر ؟


romangram.com | @romangram_com