#پناه_زندگی_پارت_512

لباسم وبا یه تاب ودامن وکوتاه عوض کردم وموهامو سفت بالا جمع کردم تا مزاحمم نباشم ..علی سبزی ها رو پاک کرد منم کاهو ها رو شستم ...همین جوری کارها رو تقسیم میکردیم وخداروشکر ساعت شش من همه غذا هامو گذاشته بودم..سوپم داشت میپخت..کبک مرغ ها رو گذاشته بودم یخچال تا وقتی مهمون ها اومدند سرخش کنم ...قیمه وبرنج هم حاضر بود ...علی هم ژله وسالاد میوه ها رو درست کرده بود ..زنگ زدم تا سوپری برام بستنی هم بیاره..تقریبا همه چی آماده بود ..علی روی مبل نشسته بود وسرش رو تکیه دادم رفتم روی چشمهاش وبوس کردم وگفتم:الهی قربونت برم خسته شدی ؟

-یه ذره

-جبران میکنم ایشالله ..حواست به پناه باشه من برم حموم

-باشه

حموم رو کردم واومدم بیرون علی برام لباس گذاشته بود یه زیر سارافونی مشکی با یه سارافون سفید که روی زانو هامو بود شلوار کتان مشکی ...بد نبود میخواستم به خاطر دل علی هم که شده این ها رو بپوشم

علی هم دوش گرفت ...براش یه تیشرت مشکی کلاه دار با یه شلوار استریج یه خط گذاشتم دوست نداشتم توی خونه شلوار لی بپوشه ...موهامو سشوار کشیدم وفرق کج باز کردم رنگ موهام خیلی خوشگل بود ودوسش داشتم ...علی بهم میگفت خیلی بهم میاد ...

زنگ در که اومد با علی رفتیم بیرون هردومون میتونم بگم عالی شدیم...قبل از این که دروباز کنم علی رو بوس کردم وگفتم :بهتر از این نمیشی

-تو هم همین طور خانم من ...

دروباز کردیم خانواده خودمون بودند ..سلام واحول پرسی کردیم وخاله ینا نشستند...به محض نشستن اونها زنگ در دوباره زده شد...این بار غزل بود با برادر وزن برادرش ...

برادرش یه ادم قد بلند بود نه چاق نه لاغر صورت کشیده ای داشت تقریبا میشه گفت بور ...زن داداش هم یه دختر لاغر قدش تا شونه هاش برادرش بود صورتش رو برنزه کرده بود آرایش کمی قلیظ وبا موهایی که از زیر سالش معلوم بود....

لبخندی بهشون زدم ودعوتشون کردم داخل ....علی سعی کرد همکلام ایلیا بشه تا غریبی نکنه من هم لیندارو هم صحبت قرار میدادم دختر خوب وخون گرمی بود ...خیلی هم زود یخش آب شد وباهامون جور شد

اومد م اشپزخونه آبیموه ها رو بردم علی هم میوه ها رو آورد وگذاشتیم ...

بحث ها جور شده بود هرکس برای خودش یه هم صحبت گیر آورده بود ..مامان وخاله که چسبیده بودند به لیندا وداشتند از زیر زبونش حرف میکشیدند...پری وغزل هم باهم صحبت میکردند...ایلیا وپیمان هم با هم جور شده بودند وبعضی وقتها هم امیر توی بحث هاشون شرکت میکرد...

romangram.com | @romangram_com