#پناه_زندگی_پارت_495
-خیلی دوست دارم عشق من
امروز قراره خاله بیاد خونه مامانینا خیلی خوشحالم ..هم بعد از مدت ها خاله رو میبینم هم بعد از چند روز پیمان ومامان و دلم براشون خیلی تنگ شده ...میخواستم اگه علی راضی شد شب رو همونجا بمونیم برای همین محض احتیاط لباس برداشتم ...
آرایشم که تموم شد مانتو آبی رنگ لختم رو پوشیدم با شلوار مشکی پارچه ای که از پایین کمی دمپا بود .علی اینجور تیپ ها رو خیلی دوست داشت ..شالم رو هم سرم کردم ومنتظر شدم تا علی بیاد وبریم .....انتظارم خیلی طول نکشید که علی اومد
-به به مادر ودختر چه خوشتیب کردند
-بدو علی دیر میشه
-بدو بیا جیره امروزتو بده
رفتم وبوسش کردم گفت:خب برام لباس بذار من یه دوش بگیرم
دوش علی کلا پنج دقیقه هم نکشید من نمیدونم برای چی به خاطر پنج دقیقه بدنمون رو خیس کنیم .لباس هاش وگذاشتم روی تخت واومدم بیرون...داشتم با پناه بازی میکردم که اومد بیرون...همیشه آقای من خوشگل وخوشتیپ
یه بوس از دور براش فرستادم وگفتم:عالی شدی
-پس بزن بریم
جلوی خونه پیاده شدیم ..فرخنده خانم که نبود کوچه در صلح وآرامش بود ..مامان دروباز کردم پریدم بغلش کردم وگفتم:وای چقدر عوض شدی
-بیا برو تو کم چرت بگو
romangram.com | @romangram_com