#پناه_زندگی_پارت_484
نشستیم ..به غزل نگاه کردم که داشت زور میزد دوغ رو باز کنه.آروم طوری که دستم بهش نخوره دوغ رو کشیدم وبراش باز کردم
-مرسی
-خواهش میکنم
ایلیا ولیندا اومدند طرفمون وگفتند :اجازه هست اینجا بشینیم ؟
-بله خواهش میکنم
نشستند ایلیا گفت:چه خبر شد یه لحظه
غزل خندید وگفت:آره شکم ها که گرسنه اش بشه مردم کنترلشون رو از دست میدهند
اون ها صحبت میکردند ومن هزار بار توی دلم قربون صدقه اش میرفتم که وقتی میخنده چقدر ناز میشه
موقع خدافظی چقدر مادر وپدر غزل ازم تشکر کردن با این که کاری نکرده بودم..غزل اومد نزدیکم وگفت:سرت خوب شد؟
چه حس شیرینی بود که عشقت نگرانت بشه ..لبخندی زدم وگفتم :خوبم
-مرسی که اومدی
-به خاطر خودم اومدم
-چطور
romangram.com | @romangram_com