#پناه_زندگی_پارت_471


امروز کمی زودتر از همیشه رفتم شرکت.برنامه ها برای غزل داشتم..وارد شرکت که شدم با سر به همه بچه ها سلامی دادم ووارد دفتر علی شدم که نبودش کاملا احساس میشه چقدر دلم برایشون تنگ شده مخصوصابرای پناه...سرم وتکون دادم تا بتونم ذهنم رو متمرکز به چیزهایی که میخوام بگم بکنم

آرش گفت:چیزی شده

-یه چیزی ازت میخوام

-چی ؟من هر کاری بتونم برات میکنم

-میخوام به همه بچه ها دو سه ساعتی مرخصی بدی

-چرا؟

-تولد یکی از بچه هاست میخوایم دوسه ساعتی دور هم باشیم ..خواهش میکنم نه نگو جون آبجی ستاره

-اااقسم نده باشه فقط پیمان سروصدا نباشه

-چشم

اومدم بیرون.حس خیلی خوبی داشتم که دارم برای کسی که دوسش دارم یه تولد کوچیک میگیرم...تصمیم گرفته بودم برای رسیدن بهش همه کاری بکنم

شرکت ویه تزیین خیلی کوچیک کردیم وصندلی ها رو گرد چیدیم تا بتونم یه چمد دقیقه ای رو کنار همدیگه خوش بگذرونیم ...

پشت پنجره ایستادم ومنتظرش شدم تا بیاد..انتظارم خیلی طول نکشید که ماشینش جلوی شرکت پارک شد ...توی اون مانتو وشلوار لی واقعا بانمک شده بود .عینک دودیشو از روی چشم های خوشگلش برداشت وتوی کیفش گذاشت .چشم هامو بستم همین که توی دلم گفت رسید .درباز شد وغزل اومد داخل


romangram.com | @romangram_com