#پناه_اجباری_پارت_99


_ پیاده شو ...

سرمو بلند کردم ... اینجا کجا بود ؟! آها همون خونه ای که باید میومدیم ... پیاده شدم ... کنار در ایستاده بود ...

صدرا _ یه لحظه به فرار فکر کنی جنازه تو میبرم داخل .

خیلی عصبانی بود ... رفتم داخل ... بهم نشون میداد کجا برم ... جلوی یه در ایستاد .. بازش کردو گفت :برو داخل ...

رفتم داخل ... در محکم به هم کوبیده شد ... برگشتم سمتش ...

صدرا _ توئه لعنتی چی فکر کردی ؟!

هیچی نگفتم .. فکر کنم بخاطر اتفاق توی ماشین عصبانی بود ... داد زد : منو باش دلم واست سوخت بردمت تا خونواده تو ببینی ...

اشکام جاری شدن .. کلافه دستشو کشید توی موهاش و گفت : بس کن .

همین حرفش باعث شد بغضم بشکنه ...

صدرا _ بس کن ...

ولی نمیتونستم جلوشو بگیرم ... درو باز کردو رفت ... از خونه رفت بیرون ... نشستم روی زمین و بغضمو رها کردم ...

بالاخره دست از گریه کردن برداشتم ... برای این که حوصلم سر نره رفتم خونه رو دید بزنم . هنوز بغض تو گلوم بود ولی بهش توجهی نمیکردم .. خونه ی نسبتا معمولی ای بود ... هم اندازش هم وسایلش .. انگار برای افراد معمولی بود . مثله من .. یا برای خوش گذرونی آقا ... توی هردو اتاق خونه تخت دو نفره بود و همون گواه اینو میداد این بچه مثبت نیست . من چیکار مثبت یا منفی بودن این داشتم ؟!

بی توجه به چیدمان اتاق ها به سمت اشپزخونه رفتم . امیدوار بودم یه چیزی برای خوردن پیدا کنم . دلم داشت ضعف میرفت . در یخچال رو باز کردم . پر مواد غذایی بود از شیر مرغ تا جون ادمیزاد .. نمیتونستم خیلی صبر کنم . دنبال ماهیتابه گشتم . سریع یه نیمرو درست کردم و خوردم . بهترین و خوشمزه ترین غذای دنیا .. البته برای من که حس نداشتم غذا درست کنم .. ضرفای کثیف





romangram.com | @romangram_com