#پناه_اجباری_پارت_97


_ سلام .

دختره _ آقا گفتن بیدارتون کنم .

لبخندی روی لبم جا خوش کرد ... این بهتر از تهمینه بود ... حداقل روسری سرش بود ... از سرجام بلند شدم ...

_ ممنون .

دختره _ خواهش میکنم خانوم !

خانوم شدم ... بیچاره فکر میکرد منم مثل اون آقا میشم صاحب کارش ... نمیدونست من بدبخت تر از اونم ... از اتاق اومدم بیرون ... آروم از پله ها اومدم پایین ... با آرامش ... انگار اون خواب بهم آرامش داده بود ... یه آرامش وصف نشدنی

با چشم دنبالش گشتم ... نشسته بود روی مبل روبروی تلوزیون ... ولی اینبار داشت با لپ تاپش کار میکرد ... رفتم جلوتر ... کمی دورتر ازش ایستادمو گفتم : کاری داشتید ؟ آقا .

نگام کرد اخماش رفت توهم ... بخدا کاری نکردم ... همین اخم کردنش باعث میشد بلرزم ... ازش میترسیدم ... بخاطر اون دوتا سیلی نبود ... از چشمای قهوه ایش میترسیدم که توی هم میرفت ... که رنگ خشم میگرفت ...

صدرا _ وسایلتو جمع کردی ؟

_ دوتا تیکه لباسه ... توی پلاستیکن ...

صدرا _ مانتو شلوارتو بپوش ... قبلش باید بری جایی .

سرمو بلند کردم ... زل زدم توی چشماش ... آرومتر گفت : لبتو هم پاک کن .

نگاهمو ازش گرفتم ... تازه یاد لب بدبختم افتادم ... رفتم توی دستشویی و شستمش ... دوباره زخمش باز شدو خونش جاری ... چندتا دستمال گذاشتم روش و اومدم بیرون ... از توی آشپزخونه چسب زخم پیدا کردم ... دستمالو برمیداشتم تا بخوام چسبو بندازم خونم همه جا رو به گند میکشید ...

_ خانوم جان چیزی شده ؟

نگاش کردم ...

romangram.com | @romangram_com