#پناه_اجباری_پارت_95


سرم گیج میرفت..نمیتونستم گریم رو خفه کنم.با گریه سعی کردم یه غذای نسبتا خوب درست کنم..واقعا نمیدونستم دارم چی کار میکنم..بالاخره یه چیزی سر هم کردم...روی همون میز اشپزخونه چیدم و صداش کردم...

اومد نشست پشت میزد ... ظرف غذا رو گذاشتم جلوش ... رفتم عقب تر ... سرمو پایین انداختم ... چشامو بسته بودم ... هرلحظه منتظر بودم صداش بلند شه ...

صدرا _ بشین .

بدون اینکه نگاش کنم نشستم ... یه قطره از خون لبم چکید روی میز ... دست مشت شده مو گذاشتم روش ... بغض داشت به گلوم فشار میورد ...

صدرا _ اسمت چیه ؟

آروم زمزمه کردم : راسا .

صدرا _ خونواده ات بهت یاد ندادن وقتی با کسی حرف میزنی نگاهش کنی ؟

سرمو بلند کردم ... نگاهم دوختم توی چشماش ... چشمای اشکیم نمیخواست ببینتش ...

صدرا _ یعنی چی ؟

گنگ نگاش کردم ... یه قاشق از غذا خوردو گفت : معنی اسمتو میگم .

_ صاف و هموار .

یه ابروشو داد بالا و گفت : چرا روت این اسمو گذاشتن ؟

_ اسم مادر مادربزرگم بوده ...

صدرا به صندلیش تکیه دادو گفت : پس فردا شب یه مهمونی دارم ... این دو روز افرادی رو میارم اینجا رو تمیز کنن ... درضمن واسه عمه خانومم پرستار پیدا کردم ... عصر میاد...

نگاش کردم ... دستمو گذاشتم روی میز تا بلند شم که گفت : هنوز حرفم تموم نشده ...

romangram.com | @romangram_com