#پناه_اجباری_پارت_93


الینا _ چی شد ؟

صدرا _ هیچی .... هیچی ... پدرت اینا نگران میشن

الینا خنده ای کردو گفت : میدونن اومدم پیش عشقم

دستمو گذاشته بودم روی شکمم بهشون میخندیدم ... عشقمو عزیزمو ... وای خدا چه فیلمی ان ...

صدرا _ راستش من میخواستم امشب برم خونه تورج اینا ... اونجا مهمونم

گوشام تیز شد ... الینا با لحنی که عصبانیت توش موج میزد گفت : اه ... باز داری میری خونه اون دهاتیا ...

ای دلم میخواست الان اونجا بودم جفت پا میرفتم توی دهنش .

الینا _ آخه عزیزم تو با اینهمه ثروت چرا میری خونه اونا ؟

پس بگو ... این صدرای بیشعور مالک اینجا بود ... ای کوفتت بشه ... ای توی گلوت گیر کنه ... نمیدونم چرا عصبانی شده بودم ... رفتم سمت گوشه دیگه اتاق ... نمیخواستم صدای نحسشون رو بشنوم ... مردم گشنه ان بعد این آخه واسه بیدار کردن من بشقاب میشکنه ... مردم گشنه ان بعد این آقا غذا به اون خوبیمو میریزه روی زمین ... ای خیر نبینی ... بابای من توی زندانه بعد این .... باز یاده بابا افتادم ... زانوهامو جمع کردم توی بغلم و به گوشه اتاق خیره شدم ... من بهشون خیانت کردم ... من به اعتماد بابا خیانت کردم ... اگه بلایی سر بابا بیاد تقصیر منه ......

صبح با صدای در از خواب پریدم . با بلند شدنم تمام بدنم درد گرفت . اصلا یادم نبود دیشب چجوری خوابیدم .

صدرا _ درو نمیبندم ... وقتی ما رفتیم میای بیرون . من تا عصر برمیگردم . تا اون موقع باید تمام کارای خونه رو انجام بدی ..

و رفت بیرون .

اصلا حس نداشتم که چیزی بگم .., با شنیدن صدای در که یکم بلندتر از حد معمول بود رفتم بیرون . خونه نیاز به تمیز کردن نداشت ... دیروز تمیز کرده بودم .. غذای عمه خانوم رو درست کردم . حالا وقت جست و جو بود ..این بار با خونسردی شروع کردم به گشتن..طبقه اول..هیچ جایی نبود ..حتی پنجره ای که ازش اومده بود توی خونه..رفتم طبقه ی بالا..فوقش این بود که یکم پام درد میگرفت..ولی دریغ از یه پنجره باز..تک تک اتاقا رو گشتم...بعضیاش که کلا درشون بسته بود ..امیدم به کل دود شد رفت هوا..خب حداقل یکیش رو باز میذاشتی هوا عوض شه..زیر پنجره اخرین اتاق نشستم.سرم رو گذاشتم رو زانوم .دوباره گریه...کاری جز این بلد نبودم.من تا حالا نشده بود انقد از خانوادم دور باشم..دلم برای همشون تنگ شده بود..بابا..مامان..اخرین لحظه باهاش قهر بودم...کسی توی خونه نبود..فریاد کشیدم..

_مامان.....مامان.بابا....اخه کجایین؟؟؟نمیدونین من بدون شما نمیتونم؟؟؟؟چرا؟؟؟

هق هق گریم بلند شد..دیگه بس بود..نباید بیشتر از این اشک میریختم...نباید..اشکام رو پاک کردم اما هنوز بغض توی گلوم با خونسردی جا خوش کرده بود و نمیرفت..بی توجه بهش..به دردش...بلند شدم...کارای عمه خانوم رو کردم...امپولش ..غذاش...ساعت حدودای دو بود..اونم که نهارش رو میخورد..نشستم روی کاناپه و زل زدم به تلوزیون خاموش...هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای در اومد..ترسیدم..صدرا گفته بود عصر میاد..دویدم سمت اشپزخونه...

romangram.com | @romangram_com