#پناه_اجباری_پارت_89
صبح با یه صدای تقریبا اشنا از خواب پاشدم ولی کسی تو اتاق نبود.
_به سلام اقا صدرا چی شد برگشتی؟فکر نمیکردم به این زودی برگردی.
صدرا؟پس اسم این اقای ما صدراست...صدا خیلی برام اشنا بود.لباسم رو مرتب کردم و خواستم برم بیرون که فهمیدم در قفله..چقد بد شد.گوشم رو چسبوندم به در که صداشون رو بهتر بشنوم.
صدرا_کارم زودتر تموم شد برگشتم.مرسی از این که این مدت به فکر عمه خانوم بودی.واقعا شرمندتم تورج جان.
اخ اره صدای تورج بود.
_این چه حرفیه .عمه خانوم کم در حق ما لطف نکردن.این دیگه کمترین کاریه که میتونم انجام بدم..الان هم دیگه رفع زحمت میکنم.عمه خانوم هم که حالش خوب بود.
دیگه صدا ها دور میشدن و شنیدنشون برام مشکل.رفتم و روی تختم نشستم.فکر اینجاهاشم کرده بود.اومده در منو قفل کرده.صدای چرخش کلید اومد و پشتش باز شدن در با صدای خیلی بلند.با دیدنم که حاضر و اماده نشستم تعجب کرد.ولی سریع خودش رو جمع کرد.
_امروز باید همه ی وظایفت رو انجام بدی....
و رفت بیرون
اول رفتم سراغ عمه خانوم ... سرمشو عوض کردمو آمپولشو تزریق کردم ... نشستم کنارش ... زل زدم توی چشماش ... آروم زمزمه کردم : کمکم کنید ... من باید برم ... بابام اگه بفهمه من نیستم ...
بغضم ترکید ... سرمو گذاشتم کنار دستش ... با صدای لرزونم گفتم : من باید برم ... نمیخوام بابا رو از دست بدم ... یه کاری کردم ... حالا هم پشیمونم ...
سرمو بلند کردم ... نگاش کردم ... زمزمه کردم : کمکم کنید ...
بی اختیار دستشو بوسیدم ... از اتاق اومدم بیرون ... رفتم سمت آشپزخونه ... آقا یا همون صدرا داشت جلوی آینه لباسشو درست میکرد ... نگاهی به من انداختو گفت : من باید برم جایی ... عصر برمیگردم ...
و رفت بیرون ... درو بست ... پشت سرش صدایی اومد ... درا رو قفل کرده بود ... نگام افتاد به تلفن ... دویدم سمتش ... برش داشتم ... هیچ صدایی نمیومد ... قطعش کرده بود ... با حرص کوبیدمش روی میز ... رفتم سمت اتاقکی که همون شب تهمینه رفته بود توش ... درش باز بود ... رفتم توش ... یه صفحه گنده جلوم بود ... باید رمز میزدم ... لعنتی ... سرمو گرفتم بین دستام ... از اتاقک اومدم بیرون ... رفتم سمت در ... در باز نمیشد ... باید شیشه رو میشکستم ... اطرافو نگاه کردم ... یه گلدون بود ... رفتم سمتش ... با این میشد شکستش ... خیلی سنگین بود ... به زور بلندش کردم ... چشمو بستم و گفتم : خدایا کمکم کن ...
زدمش به شیشه ... گلدون هزار تیکه شد ... صدای آژیر بلند شد ... اشکام سرازیر شدن ... زانو زدم روی زمین ...
romangram.com | @romangram_com