#پناه_اجباری_پارت_81
و رفت بیرون ... نگاهمو به تهمینه دوختم ...
_ من که لباس ندارم ...
تهمینه _ برو توی اتاق ریحانه ... یکی از لباساشو بردار بپوش ...
اومدم بیرون ... رفتم سمت اتاقی که صبح بهم گفته بود متعلق به پرستار دیگه ای هست به نام ریحانه ... از توی کمدش یه تونیک آستین بلند که بلندیش تا یه وجب بالای زانو بود ... و یه شلوار آبی کمرنگ برداشتم ... پوشیدمش ... یه روسری هم پوشیدم ... اومدم بیرون ... به کمک تهمینه میزو آماده کردم ... پسره اومد ... رفتم تا دیس پلو رو بیارم ... صدای پسره رو میشنیدم که داشت راجبم از تهمینه میپرسید ...
پسر _ دیگه نمیخواد بهش کمک کنی .. از فردا باید خودش کارا رو انجام بده ...
تهمینه _ ولی آقا اون نمیتون ...
پسره حرفشو قطع کردو گفت : توی کارام دخالت نکن ...
تهمینه _ چشم آقا ...
پسره _ به دوستتم زنگ بزن بگو نمیخواد دیگه بیاد ...
تهمینه _ چی آقا ؟
از آشپزخونه اومدم بیرون ... نیم نگاهی بهم کردو به تهمینه گفت : حسابتون رو درست میکنم ... دوبرابر کاری که اینجا کردید میدم ... دیگه نمیخوام واسم کار کنید ...
تهمینه _ مگه چه خطایی از ما سر زده ؟
گذاشتم روی میز ... الان من باید چیکار میکردم ؟! به تهمینه نگاه کردم ... بیچاره نزدیک بود گریه کنه ...
پسره _ من باید دلیل کارامو بهت توضیح بدم ؟!
تهمینه سرشو انداخت پایین و گفت : نه آقا ...
romangram.com | @romangram_com