#پناه_اجباری_پارت_75


خندید ..جدی نگاش کردم...

_چرا میخندین؟

_وایسادی با من چونه میزنی؟؟؟؟خدایی بچه ای...خب همین که گفتم.مثله این که به نتیجه نرسیدیم...

رفت سمت در..وااای چند قدم تا زندان...

_نه نرین..خواهش میکنم...

بدون این که برگرده

_دوسال؟

_یه سال..

دوباره برگشت سمتم..این بار جدی..

_نمیشه..همون دوسال..

_خب من که چیزی ندزدیدم..فوقش یه سال میوفتم زندان...

خندید.

_باشه یه سال...ولی بگم من راحتت نمیذارم..پشیمون میشی از انتخابت..

ترسیدم..یعنی چی؟ولی باز این راه بهتر بود..بین بچه های خلافکار نبودم..بعدش مهر زندان رو پیشونیم نخورده بود..دیدم وایساده..نکنه پشیمون شه.با ترس و استرس زیاد به ارومی گفتم

_نمیرین به پلیسا بگین برن؟

romangram.com | @romangram_com