#پناه_اجباری_پارت_237


_ چیزی نشده خب ... فقط خونوادمو از دست دادم !

سهند _ همش تقصیر بچه بازی های توئه ... اگه کسی چیزیش بشه تقصیر توئه ... یادت باشه ...

بغض کردم ... چرا ازم دفاع نمیکرد ... چرا فکر نمیکرد من توی اون لحظه ها چه حسی داشتم ... چرا درکم نمیکرد ... یه قطره اشک از چشمم اومد پایین ... سریع پاکش کردم ... دست سهند دورم حلقه شد ... منو کشید طرف خودش ... آروم گفت : چرا هیچی نمیگی ؟ چی باعث شده لال بمونی ؟ چرا حرفی نمیزنی ؟ بخدا کاری میکنم که از این زندگی خلاص شی ... فقط بگو چی شده ...

خودمو ازش جدا کردم ... نمیخواستم حرف بزنم ... و نمیدونستم چرا ... دهنم باز نمیشد ...

_ میخوام برم خونه ...

نیم نگاهی بهم کردو گفت : نمیخوای بری خونتون ؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : وقتش نیست ... نمیتونم ...

سرشو آروم تکون داد و برگشتیم ... دیگه هیچ حرفی نزد ...

جلوی خونه صدرا که ایستادم آروم ازش خداحافظی کردم و رفتم داخل ... ولی نرفتم توی ساختمون ... نشستم کنار یه درخت ... توی دورترین نقطه ... احتیاج داشتم یه جای آروم باشم ...

****

با صدای یکی از فکرم کشیده شدم بیرون ... نگاهمو دوختم به صدرا که روبروم ایستاده بود ... ابروهاش توی هم گره شده بود ... اشکامو پاک کردم ...

صدرا _ اینجا چیکار میکنی ؟

بلند شدم ...

_ میخواستم تنها باشم ....

خواستم از کنارش رد شم که گفت : آره دیگه هضم حرفای پسرعموتون واست مشکله !

romangram.com | @romangram_com