#پناه_اجباری_پارت_225


صدرا_من انتخاب رو به عهده خودت گذاشتم.خودت میدونی.هیچ اجباری در کار نیس.هر وقت قبول کردی میام خاستگاریت.الانم دیگه گریه نکن.

تو تمام این مدت نگاهش میکردم.سعی در آروم کردنم داشت.اینو حس میکردم.ازش بعید بود.با دستش اشکامو پاک کرد.بعد بدون هیچ حرفی رفت بیرون..صدای در خونه نشون میداد که رفته.نمیدونم چقدر گریه کردم.واقعا نمیدونستم چی کار کنم

با صدای باز شدن در خونه سریع چشمامو بستم ... میدونستم با قرمزی چشمام و چشمای پف کرده ام نباید برم بیرون ... صدای مامان میومد ...

مامان _ احتمالا خوابه !

حدس میزدم داره میاد طرف اتاقم ... در باز شد ... چراغو روشن نکرد ... اومد سمتم ... پتو رو کمی کشید بالاتر و پیشونیمو بوسیدو رفت بیرون ... اشکام جاری شدن ... خدایا این چه بلایی بود سر ما اومد ... نشستم ... زانوهامو کشیدم توی بغلم ... خدایا ... مگه چه گناهی کردم که دیگه حتی بهم نگاه هم نمیکنی ؟! چرا باید اینهمه زجرم بده ؟ چرا همه چی باید بر وفق مراد اون لعنتی باشه ...

گوشیم لرزید ... نگاش کردم ... شماره محمد بود ... داشت زنگ میخورد . بغض بیشتر گلومو گرفت ... اونجا که بودم امنیت بیشتری داشتم ... چرا الان باید اینجوری میشد ؟!!!

دستم رفت سمت گوشی ... ولی قطع شده بود .. قفل گوشی رو باز کردم ... نگاهمو دوختم به اسم محمد ... یه اس اومد ... از محمد بود ... بازش کردم ...

محمد _ نمیخوای جواب بدی ؟

کارم داشت ؟!! نمیدونم !

_ نمیتونم !

دراز کشیدم ... پتو رو تا گلوم بالا کشیدم ... دستم رفت سمت گردنبندم ... خونواده ام !

بابا ... همیشه بخاطر اینکه منو لوس کرده بود مامان بهش گیر میداد ... همیشه پشتم بود ... حتی موقعی که چندتا از بچه ها کتابمو سوزوندن بابا گفت منم همون کارو بکنم ... ولی بعدش که من اون کارو کردم و مامان از طریق مدیر مدرسه خبر دار شد حسابی حال دوتامون گرفته شد ... مامان منو تنبیه کرد که باید هرروز پیاده میرفتم مدرسه ... و این از من تنبل بعید بود ... فکر کن ! ساعت پنجو نیم بخوای بیدار شیو ساعت شش راه بیفتی ... تا شاید با این سرعت لاکپشتی من ساعت هفت به سلامتی برسم مدرسه .. بابا هم تا یه ماه بدون چایی میرفت سرکار ... یعنی آخر عذاب بود ... البته میدونستم میره سرکار پنج شش تا لیوان میخوره ولی چایی مامان یه چیز دیگه ای بود !

گوشیم ویبره رفت ... از فکر اومدم بیرون ... نگاش کردم ... محمد ... بازش کردم .

محمد _ میخواستم ازت خداحافظی کنم ... دارم میرم !

داشت میرفت ؟!!! کجا ؟ تبریز . داشت میرفت سرکارش ... از کارش گذشته بود و مارو اورده بود بوشهر ... باید ازش خیلی تشکر میکردم .

romangram.com | @romangram_com