#پناه_اجباری_پارت_223


صدرا_کاریت ندارم.فقط اومدم باهات حرف بزنم.بهتره بشینی و درست به حرفام گوش کنی.

دلم نمیخواست صداشو بشنوم.به خاطر همین گفتم:لطفا از اینجا برو.من حتی طاقت شنیدن صداتم ندارم.

خندید.حس میکردم خندش عصبیه.ولی خودم هم میدونستم تو حدس زدن احساس افراد وارد نیستم.نمیتونستم دقیق بفمم چه حسی داره.

صدرا_به نفعته به حرفام گوش کنی.البته میل خودته.اگر پدرتو دوست داری .اگه نه که هیچی.

نمیدونستم چی بگم؟هر کاری از دستش بر میومد.اینو میدونستم.با اون همه پولی که اون داشت..فقط نگاهش کردم.

صدرا_خب مثله این که گوش میدی.باشه...منم دیگه طولش نمیدم.فقط بگو اول دوست داری کدوم رو بشنوی..راه نجات دادن خانوادت از این وضع یا ارتباط من با این مسئله؟

گیج شده بودم.اصلا منظورش رو نمیفهمیدم.ترجیح دادم اول راه نجات دادن خانوادم رو بدونم.

_اولی

صدرا_باشه .هرجور خودت دوست داری.خودم ترجیح میدادم دومی رو بگم ولی خب..

یه نفس عمیق کشید..نمیدونم چرا انقدر طولش میداد.حاظر بودم برای خانوادم هر کاری بکنم.ای کاش راهش جوری بود که خودم تنهایی انجامش میدادم.تمام این فکر ها در کمتر از یک ثانیه از ذهنم گذشت.منتظر چشم دوخته بودم بهش.

صدرا_تنها راهش اینه که با من ازدواج کنی

بیخیال نگاهش کردم.

_سرکار گذاشتی؟

ولی یه لحظه بیشتر فکر کردم..اون میخواست...هنوزم نمفهمیدم.

صدرا_باید از دومی میگفتم.تو میدونی الان مشکل پدرت چیه؟

romangram.com | @romangram_com