#پناه_اجباری_پارت_221
مامان _ راساااااا ...
پریدم بیرون ... کنار در بود ... داشت نگاهی به ساعتش مینداخت ..
_ چی شده مامان ؟
نگاه به صورت رنگ پریده من کردو گفت : راسا تو چرا اینجوری شدی مامان جان ؟
_ اتفاقی افتاده ؟
کفششو دراورد و گفت : نه مامان ... مگه باید چی میشد ...
بغض کردم ...
_ پس چرا اینجوری داد میزدی ؟
مامان _ داد ؟!!!
_ آره شما داد زدی از خواب پریدم ...
مامان _ بمیرم ! خواب بودی دخترکم ؟
_ اوهوم .
مامان _ ببخشید ... نمیدونستم ... فکر کردم بیداری .
نگاهی به لباسش کردمو گفتم : کجا میرید ؟
مامان _ دکتر بابات ... رها رو هم بردیم پیش طاها . تا دوسه ساعت دیگه برمیگردیم .
romangram.com | @romangram_com