#پناه_اجباری_پارت_217


لبخندی زدو گفت : دلم واست تنگ شده بود !

از اعترافش لبخند روی لبم قرار گرفت ... از اینکه سهند پشت تلفن نبود خوشحال بودم ... باهم روبوسی کردیم ... دستشو انداخت دور گردنم ... آروم گفتم : چه خبر از خانومتون ؟

موهامو بهم ریختو گفت : فوضولی موقوف ...

رفتیم داخل ....

_ اِ سهند بگو دیگه .

سهند _ بعد میگم ..

با دیدن جمعیت از هم کمی فاصله گرفتیم ... سهند با محمدو ترنمو تورج احول پرسی کرد ...

همه نشستن ... مامان بلند شد تا بره چیزی بیاره واسه پذیرایی ...

بابا _ عمو خبری نشد ؟

سینا _ نه عمو ... هنوز همون فامیلو داریم ...

با کنجکاوی گفتم : اتفاقی افتاده بابا ؟

بابا با لبخند گفت : هیچی عزیزم !

ولی چهره درهم سینا چیزی دیگه ای رو نشون میداد ...

سهند _ راستی ...

نگاه همه چرخید سمت سهند ...

romangram.com | @romangram_com