#پناه_اجباری_پارت_212


سهند _ مشغولم ... نتونستم جوابتو بدم .

بهم برخورد ...

_ آها ... من فقط میخواستم بدونم اتفاقی افتاده یا نه ...

سهند _ اتفاقی که لازم باشه تو بدونی نه نیفتاده .

با حرص گفتم : ممنون .....

صدای داد سروش پیچید توی گوشم : عموووو ...

و صدای بوق ممتد ... قلبم ایستاد ... چی شده بود ؟! دوباره شماره رو گرفتم ... کسی جواب نمیداد ... بغض گلومو گرفت ... همینجور داشتم شماره رو میگرفتم ... یه اتفاقی افتاده ... ولی هیچ کدوم جوابمو نمیدادن ... از اتاق اومدم بیرون ...

_ ترنم ؟

نگاش چرخید سمت صورت رنگ پریده من ... با نگرانی اومد طرفمو گفت : چی شده راسا ؟

_ یه اتفاقی افتاده ... جوابمو نمیدن .

ترنم دستمو گرفتو گفت : چیزی نیست عزیزم .

عصبانی شدم ...دیگه بدم میومد آرومم کنن .

_ چرا چیزی شده ... یه اتفاقی افتاده ...

با صدای فریاد من خاله و محمد هم بیرون اومدن ...

محمد _ اتفاقی افتاده ؟

romangram.com | @romangram_com