#پناه_اجباری_پارت_189


نگاهمو دوختم به کفشای قرمزم ... هیچی نگفتم ... نمیتونستم چیزی بگم ... اگه میگفتم بدبخت میشدم .

محمد _ خونواده ات میدونن ؟!

با ترس نگاش کردم ... کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت : پس دلیل اینکه فرستادنت اینجا اینه !

اشکام جاری شدن .

_ بهم تهمت زدن !

محمد _ تهمت ! چیزی دیدن که تهمت زدن ...

حرفاش داشت با طعنه میشد ... من اینو نمیخواستم ... بی اختیار داد زدم : لازم نیست واسه تو توضیح بدم ! به خودم مربوطِ .

محمد اینبار خونسرد تر گفت : پس وظیفه من اینه که به خونواده ات بگم ... دخترشون اینجور که فکر میکنن پاک نیست .

_ من پاکم !

محمد شونه شو انداخت بالا و گفت : ثابت کن .

نگاش کردم ... چه راحت حرف میزد ... چه راحت تهدید میکرد ... هرکی پیدا مید منو تهدید میکرد ... هیچکی باهام خوب نبود ...

نگاهمو دوختم به روبرو ...

سه نفر از بزرگترین رازهای زندگیم خبر دارن .

سهند ... محمد ... صدرا .



romangram.com | @romangram_com