#پناه_اجباری_پارت_187
ترنم _ راسا تو یه چیزیت میشه ... اون چند روزه پاچه صدرا رو گرفتی ... حالا شد محمد ...
در ماشینو باز کردو گفت : سوار شو ببینم برنامه شون چیه ...
بیخیال شدم ... سرمو تکیه دادم به پشتیش و چشمامو بستم ... ترنم بیخود گوشیمم گرفت ... اَه ... حوصله ام سر میره .
در بازو بسته شد ... ماشین راه افتاد ... آروم چشمامو باز کردم ... فقط محمد بود .
_ ترنم ؟
محمد _ پشت سرمون دارن میان !
بی اختیار برگشتم و پشت سرمون رو نگاه کردم ... چیزی رو نمیدیم ... گوشه ماشین خودمو جمع کردم ... میترسیدم از اینکه باهاش تنها باشم ... میترسیدم ... اشکام جاری شدن ... دیگه نمیخواستم کسی بهم دست بزنه ... بغضم شکست .
محمد سریع چراغو روشن کرد ... نگام کرد ...
محمد _ چیزی شده ؟
سرمو تکون دادم ... نگاش نکردم ...
محمد _ پس چرا گریه میکنی ؟
بی اختیار گفتم : اونام میان ؟
محمد نگام کرد ...
محمد _ منظورت چیه ؟
دوباره نگاه کردم به عقب ... نبودن ... گریه ام شدت گرفت .
romangram.com | @romangram_com