#پناه_اجباری_پارت_170
خاله نمیدونست من توی مدرسه دعوا کردم ... دیروز خونه خواهرش بود ...
بلند شدمو گفتم : یه دعوای معمولی بود ...
خاله _ الان خوبی ؟
بلند شدم و بوسیدمش و گفتم : آره خاله مهربونم !
لباسامو برداشتمو رفتم توی حموم ... با اینکه صورتم هنوز درد میکرد ولی دوش آب گرم حالمو اورد سرجاش ... اومدم بیرون ... رفتم سمت آشپزخونه ...
_ خاله چرا اینهمه خلوته اینجا ؟
خاله _ تورجو صدرا رفتن بوشهر ... محمد رفته پیش یکی از دوستاش ... ترنمم دانشگاهه ...
نشستم و مشغول خوردن شدم ... اِی تورج نامرد باهام خداحافظی نکرده ... راستی قرار بود یه چیزی بهم بده ... یادم باشه ازش بپرسم حداقل چی بود ... صبحونه مو خوردم و رفتم توی اتاقم ... شماره تورجو گرفتم ...
_ الو ؟
تورج _ یه چند لحظه صبر کن .
و به انطرف خط گفت : بابا برو دیگه این هواپیمای وامونده پرید .
صدای صدرا بود _ کیه ؟
تورج _ به توچه ... دوست دخترمه !
صدرا _ آها پس من رفتم ...
تورج _ خداحافظ .
romangram.com | @romangram_com