#پناه_اجباری_پارت_156
اوا اوا چه خودمونی..تو اینه نگاه کردم.اصلا به من نگاه نمیکرد.
_خواهش میکنم.ببخشید ما اومدیم مزاحم شما هم شدیم.
محمد_نه این چه حرفیه.اتفاقا مادر هم تنهاست.وجود شما از تنهایی درش میاره.
تموم شدن حرفش هم زمان شد با ایستادن ماشین.
_بفرمایید.موفق باشید
اروم زیر لب تشکر کردم و ازشون خدافظی کردم.روزم هم مثله روزای دیگه گذشت جز این که معلم ریاضی یه امتحان گذاشت واسه جلسه بعد.و به منم گفت باید اماده باشم.نمیدونم چرا متوجه نمیشه من دو ماه مدرسه نرفتم.خیلی ناراحت بودم.هنوز با کسی دوست نشده بودم.حتی بغل دستیم هم زیاد باهام حرف نمیزد.یعنی اصلا.نکنه اینا هم مثله سهند و بقیه خانواده فکر میکنن..راسا اخه این چرت و پرتا چیه که میگی؟اینا از کجا فهمیدن که تو اخراج شدی و دو ماه مدرسه نرفتی؟فقط معلم ها میدونن.صدای یکی از دخترها باعث شد به خودم بیام..
_اره دو ماه اصلا خونه نبوده.احتمالا از خونه فرار کرده.قیافشم که بد نیست.مطمئنم دوست پسر داشته بعدا دوست پسرش ولش کرده..وگرنه مدرسه بی دلیل اخراج نمیکنه...
_اره بابا.منم شنیدم خانوم نیازی داشت به خانوم حبی میگفت این دختره دو ماه مدرسه نرفته..واقعا که.
با شنیدن این حرف ها...عصبانی شدم..میدونستم اومدن نزدیکم این حرفا رو میزنن که من بشنوم.پس حداقل سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و تو ظاهرم نشون ندم.به ارومی به سمته در رفتم و یک راست دفتر مدیر.یه لبخند موزیانه..تمام حرفایی که شنیده بودم رو به مدیر گفتم.میدونستم با پولی که گرفته حتما با اونا برخورد میکنه..اضافه کردم که تو این دو ماه من به خاطر تصادفی که داشتم حافظم رو از دست دادم و بقیه ماجرا.در تمام مدت بغضم رو حفظ کردم.
با خوردن زنگ از مدرسه اومدم بیرون ... یادش بخیر با بچه ها کلاسمون تا دم در همدیگه رو دنبال میکردیم ... نفس عمیقی کشیدم و گفتم : حلالت نمیکنم صدرا ...
اطرافو نگاه کردم ... کسی رو نمیشناختم ... خواستم برم طرف دیگه خیابون تا تاکسی بگیرم که با صدای یکی برگشتم سمتش ...
_ راسا ؟
نگاش کردم ... محمد بود ... از بین بچه ها رفتم سمتش ... آروم سلام دادم ...
romangram.com | @romangram_com