#پناه_اجباری_پارت_154
خاله _ ولشون کن بعد میام میشورم ... بریم پیش بچه ها ...
_ آخرشه میشورم میام ...
خاله قبول نکرد ... منو به زور کشید بیرون و در آشپزخونه رو بست ... نشستم پیش ترنم ...
تورج _ بابا زرنگ ..
نگاش کردم ... با نگام فهمید که دوست دارم بزنمش ...
خواستم نگاهمو از تورج بگیرم که چشمم خورد به سرگردی که داشت با ترنم حرف میزد .... موهای قهوه ای سوخته که به سیاه میخورد ... چشمای قهوه ای ... ته ریش هم داشت ... جذاب بود ... البته توی اون لباس ... نگاهمو ازش گرفتم ... اونم یکیه مثل بقیه .... همه شون مردن ... همه شون به یه چیز فکر میکنن ... حتی تورجی که اینجا باهام شوخی میکرد ... همه شون حیووننن .
دیگه طاقتم تموم شد.رفتم تو اتاق و نشستم پای کتابام.امروز هیچی از درس نفهمیده بودم.کی میخواستم این مدت رو جبران کنم؟یکم درسایی که امروز دادن رو نگاه کردم.من که کتاب نبرده بودم.کتابام سفید سفید.بیخیال داشتم ورق میزدم که ترنم اومد تو اتاق
ترنم_پاشو دیگه بسه هر چی درس خوندی.بلند شو بیا بیرون.
جو بیرون رو دوست نداشتم.با این که حضور ترنم و تورج و خاله دلگرمم میکرد.اما صدرا و اون یکی...
_راستی ترنم..این پسره کیه؟
ترنم_محمد .پسره خاله مهوش..
سرم رو به معنی فهمیدن تکون دادم..خاله مهوش رو دوست داشتم.ولی پسرش..میترسیدم..نمیدونم..یه جورایی از تورج هم میترسیدم.کسی که باهاش یه کم راحت بودم سهند بود که اونم...
_ترنم من فردا باید برم مدرسه..الان هم خستم.بذار بخوابم .
ترنم یه نگاهی بهم انداخت که یعنی خر خودتی..نمیدونم چرا من معنی نگاشو میفهمم ولی اون نمیفهمه.اومد پیشه من که رو تخت نشسته بودم تشست و دستش رو گذاشت رو دستم.
ترنم_راسایی..چی شده؟خیلی فرق کردی عزیزم.تو انقدر بی حوصله نبودی..تو این مدت....
romangram.com | @romangram_com