#پناه_اجباری_پارت_149
ترنم _ منم بیام ...
صدرا _ ترنم برو داخل ...
ترنم خواست چیزی بگه ولی صدرا توی ماشین نشست و ماشینو روشن کردو پاشو گذاشت روی گاز ...
از ترس چسبیدم به صندلی ...
صدرا _ نفهم ... من دارم به تو ترحم میکنم ؟!
هیچی نگفتم ... از ترس نمیتونستم چیزی بگم ...
صدرا _ حرف بزن ببینم ... اونهمه گوه خوردی ... حالا جلوم بزن ...
خیلی عصبانی بود نمیتونستم حرفی بزنم ...
نگه داشت ... پیاده شد ... اطرافو نگاه کردم ... بیابون بود ... درو باز کرد ... نگام چرخید سمتش ... آرومتر شده بود .. ولی هنوز عصبی بود ...
صدرا _ چرا میگی بهت ترحم میکنم ؟
از لحن آرومش ترسم کمی فروکش کرد ...
_ مگه نمیکنی ؟
صدرا _ من با اینهمه ثروت ... میخوام فقط بهت کمک کنم .
_ فقط از زندگیم برو بیرون .
صدرا _ متاسفانه این یکی ممکن نیست .
romangram.com | @romangram_com