#پناه_اجباری_پارت_138


***





زن عمو مامانو کشید عقب و گفت : مریم بسه ... جیگر این بچه رو خون کردی ...

مامان _ اصلا نرو ...

سینا _ زن عمو پیشنهاد خوبی داد ..

زورکی لبخندی زدم ... روی به تورج کردمو گفتم : خداحافظ داداش ...

تورج دستمو فشرد و گفت : احساس غریبی نکنی .. چند روز دیگه خودم میام ...

لبخندی زدم ... کنار ترنم ایستادم ... دسته چمدونمو محکم فشار دادم ... با اینکه از دست سهند ناراحت بودم ولی توقع نداشتم نیاد .. نگاهمو چرخوندم سمت در ورودی ... خشکم زد .. این اینجا چیکار میکرد ؟!

ترنم _ داداش صدرا نمیاد ؟

تورج _ باید برسه الانا ...

صدرا ؟! چرا داره میاد ؟! حرف دیروزش ... یا خدا ... زانوهام سست شدن ... روی زمین دو زانو نشستم ... همه به طرفم هجوم اوردن ... ولی صدای هیچ کدومشون رو نمیشنیدم ... ولی صدای قدمهای اونو ... به وضوح میشنیدم ... چپ ... راست ... چپ ... راست ... چپ ... راست ... جفت ... پاهاش جفت شدن ... ایستاد ... نگام به کفش آل استار اصلش بود ... منم قبلا همین رنگو داشتم ... سبز لجنی ... ستاره کنار کفشو خیلی دوست داشتم ... یادم میاد یه هفته دلم نمیومد بپوشمش ... خیلی دوسش داشتم ... بابا میگفت واست یکی دیگه میگیرم اینو بپوش ولی دلم نمیومد ... جاش توی کمد لباسام بود ... لبخندی اومد روی لبم ... چقدر دوسش داشتم ولی یه هفته پوشیدمش ولی ترنم خرابش کرد ... انداختش توی دیگ آش ... داغونش کرد ... دیگه نمیشد بپوشیش ...

_ راسا ؟

از فکر اومدم بیرون ... نگاهمو به چهره های نگران بقیه دوختم ...

مامان _ چی شده دخترم ؟

romangram.com | @romangram_com